
نکته ی روح فزا از دهن دوست بگو نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار
حس جدیدیه٬هر چند خیلی هم نامانوس نیست...من در دنیای درون خودم بیش از پیش غرق شدم این روزها...این یعنی اینکه یک قدم و حتی شاید بیشتر از یک قدم از اطرافیام فاصله گرفتم...چشمامو که می بندم بیشتر می بینم....هم بیشتر می بینم هم قشنگتر....وقتی چشمامو می بندم همه چیز ترکیبی از رنگهای مورد علاقه ی خودمه...رنگ غالب که بیشتر از بقیه ی رنگها به چشم میاد صورتیه...بعضی جاها سفیده...بعضی جاهای دیگه قرمزه...و جالبتر از همه اینه که با وحود اینکه در واقعیت من از قرمز متنفرم٬ ولی تو دنیای درونم حتی رنگ قرمز به نظرم لازم و زیبا میاد...دنیام کوچیکه ولی احساس می کنم عمق داره...مهربونه....پره از آرامشی که بعضی وقتا(در واقعیت) بدجوری گمش می کنم...پره از یه سکوت...ولی از نوع دلچسب...سکوتی که سرشار از حرفهای دوست داشتنیه....حضور کسی رو تو دنیام لمس می کنم که همیشه خواستار بودنش بودم...اون به نظرم یکی از اساسی ترینهاست...حس می کنم با وجود اون دنیام رنگی شده...جدیه...و من انگار دوست دارم جدی بودنش رو....دنیام بیشتر شبیه یه خونه س که دوست ندارم پنجره ای رو به بیرون داشته باشه....فکر می کنم از پنجره ش چیزی جز رنگ خاکستری به چشم نمیاد...دوست ندارم پنجره داشته باشه چون می ترسم صدای هیاهوی بیرون از درز پنجره بیاد تو خونه و واسم با خودش دلهره بیاره...سقف داره ولی کوتاهه....سقفای بلند اذیتم می کنه...دنیام پره از جیزایی که منو آروم می کنن...پره از مایی که تو در کنار من می سازیش...بدون ترس از خواسته ها و خوشایند های دیگران...اونجا فقط من هستم و آرزوهام...و تو بزرگترین آرزوی منی که در کنارمی!




*از دیشب که دخترک با دستای خودش این فال رو از بین اون همه فال انتخاب کرد٬ به شدت منتظر شنیدن خبرای خوش از عالم اسرارم![]()
*دلم تازگیا زود به زود تنگ می شه...نمی دونم چرا!
*یه ماه دیگه رفت...شروع و پایان خوشی داشت....دوسش می داشتم.
*دوستیا همه شبیه هم شده...بعضی وقتا این جمله تو ذهنم این جوری معنی می شه: آدما همه شبیه همن ولی دوست دارن ادای تفاوت رو در بیارن.
*خدای خوبم...خدای مهربونم...خدای خیلی خیلی عزیزم کاش توانایی این رو داشتم که قشنگترین عاشقانه ها رو تقدیم تو کنم اما افسوس که....فقط دلخوشم به اینکه خودت بهتر از هر کسی می دونی مخلوقت چه بنده ی ناتوانیه در برابر خالقش!