تبليغاتX
دختر مرداد
شنبه 16 آذر1387
می خوام با خیالم پرواز کنم و بیام پیشت...بیام و رو یه نیمکتی فرود بیام که تو هم روش نشستی....می خوام انقدر بی خبر بیام که وقتی من و کنار خودت دیدی٬ از خوشحالی فقط چند دقیقه ای سکوت کنی و با چشمای قشنگت که پر شدن از تعجب منو نگاه کنی...آخ...........نمی دونم تاب و توان زل زدن به چشماتو دارم یا نه...ولی می دونم بی درنگ دستامو مهمون دستات می کنم....چه تو بخوای و چه نخوای....می دونم آروم آروم بهت نزدیک می شم و سرمو می ذارم رو شونه ات...می دونم یواش یواش با دستام صورتتو نوازش می کنم و با لبهام لباتو لمس می کنم...می دونم ازم دلگیری...برای همین بهت مجالی نمی دم تا بخوای ازاین همه نبودنم گله کنی...به جات من حرف می زنم...به جات من می گم...من بغض می کنم...من اشک می ریزم...بعد تو بی طاقت می شی....می دونم دلت نمیاد اشکامو ببینی....دستاتو میاری نزدیک صورتم...می خوای اشکامو پاک کنی که من دستاتو شکار می کنم...می گیرم تو دستامو میارم نزدیک لبهام...انقدر سریع دستاتو می بوسم که تو فرصتی برای "اجازه ندادن" نداری...دستاتو می کشی و می گی:" اِ اِ اِ...این چه کاریه دختر؟"...بعد من مثل همیشه خودمو لوس می کنم و می گم: دوس داشتم خُب!....می خندی....ولی ته خنده ت یه غمه...یه گلایه س.....تو چیزی نمی گی ولی من می فهمم...با نگاهت ٬با خنده ت٬ با سکوتت بهم می گی....."این همه وقت کجا بودی؟؟؟؟"

* دارم فکر می کنم چی باعث شد این داستانو بنویسم...نمی دونم...شاید به نتیجه برسم!

*دوست داشتم اسم داستانمو بذارم پرواز با خیال...ولی به نظرم تکراری بود!

*دوست داشتم خیلییی آزادانه تر می نوشتم...یه حس لعنتی نذاشت!

*دوست دارم بدونم تو اگه با خیالت پرواز کنی کجا می ری؟