تبليغاتX
دختر مرداد
شنبه 5 مرداد1387
رها

دلم می خواد رها شم....رهاااا...دلم می خواد خودمو از "باید" ها و "نباید" های زندگی رها کنم...دلم می خواد فریاد بزنم دلتنگم....دلم می خواد فریاد بزنم دلم هنوزم اسیره...ریختم به هم...چرا کسی منو نمی بینه؟...چرا کسی نمی فهمه درونم چه خبره؟...چرا...چند وقتیه احساس می کنم پشت نرده های یه زندان گیر افتادم...یه زندان که تک تک میله هاشو خودمو اطرافیام ساختیم...با دستای خودمون...باورش سخته...ولی حقیقت داره...این حقیقت داره که خودمون با دستای خودمون میله های زندانمون رو می سازیم...گاهی اوقات با تعصبات پوچ...گاهی اوقات با بی منطقی های واهی...بعضی وقتا با احساسات افراطی و مضر...یه کم دقیق تر نگاه کنی تو هم می تونی میله های زندان زندگیت رو ببینی...حالا که بعد از بیست سال پیداش کردم٬ حالا که می خوام رها شم بقیه نمی ذارن...من دنبال آزادیم...یه آزادی که پره از آرامش...پره از "دختر مرداد" حقیقی...به دور از خواسته های دیگران...پره از من- واقعی...برای آزادی نیاز به قدرت دارم...نیاز به صبر دارم...نیاز به خیلی چیزا دارم و متاسفانه این "خیلی چیزا" آزادی رو در نظر من بعید می کنه...بعییییید!!!

*یه ۴ مرداد دیگه هم اومد و رفت...این بار بی سر و صدا تر از همیشه!

بیست سال از عمر من گذشت و من هنوز به خیلی از چیزهای دلخواهم نرسیدم...یکی از اونا آزادیه...ولی خب می شه یه جور دیگه هم به قضیه نگاه کرد...مثلا این جوری: بیست سال از عمر من گذشت و من تو این بیست سال به خیلی چیزهایی رسیدم که بیست ساله های دیگه هنوز نرسیدن...مثلا عشق...یا...یا هیچی...وقتی می گم عشق دیگه نیازی نیست چیز دیگه ای بگم...عشق خودش به تنهایی کلی حرفه...کلی احساسه...غم...شادی...رنج...باقیشو اگه عاشق شده باشی خودت می تونی حدس بزنی.

*"منو نمی بینن"...این فکریه که این روزها آزارم می ده.

*به استقبال تجربه های جدید بیست و یک سالگیم می رم...بهاشم هرچقدر گرون باشه پرداخت می کنم...من به شدت خریدار تجربه های پرهیجانم...پر هیجاااان!

* حرفام تموم نشد...ولی به فکر تو هستم که شاید حوصله ی پر حرفیامو نداشته باشی...پس به احترام توی خواننده همین جا این پست رو مختومه اعلام می کنم!