تبليغاتX
دختر مرداد
چهارشنبه 22 خرداد1387
بعضی وقتا به جرم دختر بودن٬ بعضی وقتا به جرم همسر بودن و بعضی وقتا به جرم مادر بودن باید سکوت کنی...باید محاکمه بشی...باید زور بشنوی و صدات در نیاد...ازدواج می کنی تو زندگیت بایدمورد ظلم واقع بشی و تحمل کنی چون خانمی...چاره ای نداری...تو خیابون تصادف می کنی بی برو برگرد تو مقصری چون جنس برتر نیستی...ذهنم پره حرفه...یا بهتر بگم پره درده...انقدر پره که نمی تونم تمرکزکنم و از یه جایی شروع کنم به نوشتن...نمی تونم به جمله های ذهنم سرو سامون بدم...دلم می گیره وقتی ساده ترین روابط اجتماعیت به پای هرزگی نوشته می شه و هرزگی یه مرد به پای روابط اجتماعی خوب!!!...دلم می گیره وقتی فرهنگمون انقدر پایینه که همیشه دخترا باید خودشونو جمع و جور کنن تا مبادا مورد سواستفاده از طرف آقایون محترم قرار نگیرن....دلم می گیره وقتی تو خیابون هر جنس مذکری فقط به صرف مرد بودنش٬ به خودش اجازه می ده تورو با چشمای کثیفش برانداز کنه...دلم می گیره وقتی مردی که جای پدربزرگمه به خودش اجازه می ده زشت ترین حرکات رو از خودش نشون بده و تو فقط اجازه داری تو دلت بترسی و بلرزی و سکوت کنی...من هیچ وقت به عدالت خدا شک نداشتم...حتی تو بدترین شرایط به خودم این اجازه رو نمی دم که بگم این همه تفاوت رو خود خدا بین زن و مرد گذاشته...ولی مطمئنم داریم اشتباه عمل می کنیم...شک ندارم اگه تفاوتی هست که بعضی وقتا باعث می شه از اعماق وجودت بسوزی٬ حتما تقصیر خودمونه...حتما ماییم که بلد نیستیم درست رفتار کنیم...دلم پره خدا از بنده های به ظاهر مردت!

 

*امروز یکی از همون "بد ترین شرایط"ی بود که بازم منو سوزوند!

*توی راه دانشگاه بعد از اینکه با یکی از برادرای بسیجی برخورد مختصری داشتمبه خودم خندیدم که با چه افتخاری اسم مستعار خودم رو "دختر مرداد" انتخاب کردم...امروز اولین باری بود که دلم خواست بلند فریاد بزنم دختر بودن خیلی هم خوب نیست!

*آقایون محترم خواننده ببخشید اگه تو این پست تر و خشکو با هم سوزوندم.

*می دونم اگه یکی دو ساعت دیگه خودم این پست رو بخونم ممکنه به بعضی از جمله های افراطیش خرده بگیرم...ولی آدمیزادیم دیگه...بعضی وقتا جوش میاریییییم...شما به بزرگی خودتون ببخشید!

یکشنبه 5 خرداد1387
پر از حس و خالی از نوشتنم...دلم پره...پره از حرفایی که باید گفت...ولی دستم یاری نمی کنه تا بنویسم...و این یکی از شکنجه های بسیار آزاردهنده محسوب می شه.............................................................ساعت یک نصف شبه...سرما خوردم...خوابم نمیاد...نشستم این دفتر رو خوندم...اوایلش قشنگ بود...چه بهاری!...بهار ۸۶ واقعا بهار بود مخصوصا با اون بارونای نابش.....................................................................................خدایا خودت ختم به خیرش کن!

                                                                                        ۹/بهمن/۸۶

                                                                                            ساعت: یک بامداد

                                                                                                   امضا:..............


این یکی از آخرین خاطراته محرمانه ترین دفترچه خاطراتمه...امشب وقتی که دیگه کاملا از نوشتن مایوس شدم٬ شروع به خوندن کردم...احساس کردم چقدر حال و روزم شبیه ۹ بهمن ۸۶  ِ ...."پرم از حرف....ولی خالی از نوشتن!...دلم پره ولی نمی دونم از کی؟!"...برای همین بعضی از قسمتاشو نوشتم...یه قسمتاییش هم سانسور شد...دلیلشم اینه که هنوزم دلم می خواد اون جمله ها محرمانه باقی بمونه...امشب باز هم اومد و از کوچه مون گذشت و منو برد به یه عالم دیگه...تا دو سه هفته ی پیش چهارشنبه شب میومد...با همون ویولن قشنگ و نوای قشنگ ترش...این هفته زودتر اومد...طبق معمول جلوی در خونمون ایستاد و سفارشی شروع کرد به زدن...منم تو دلم زمزمه می کردم:"بردی از یادم...دادی بر بادم...با یادت شادم...دل به تو دادم"...چقدر دلم می خواست بلند بلند بخونم...حیف که صدای قشنگی ندارم!

 روزا یکنواخت شده...احساساتم دارن کمرنگ می شن و من به شدت احساس نگرانی می کنم...مثل گذشته نیستم...نه حوصله ی شنیدن دارم نه نوشتن نه هیچیه دیگه!...صدای محبوب ترین خواننده ها و پر خاطره ترین ترانه ها هم این روزا منو از لاک خودم در نمیاره...بارها میام و شروع به نوشتن می کنم ولی...ولی نصفه نیمه رهاش می کنم...و امشب یه جمله ذهن منو مشغول کرده :"اون اندازه ای که خیلیا برای من مهم هستن٬منم برای خیلیا مهمم یا نه؟!"

*بر سر آنم که گر ز دست بر آید         دست به کاری زنم که غصه سر آید