

*امروز یکی از همون "بد ترین شرایط"ی بود که بازم منو سوزوند!
*توی راه دانشگاه بعد از اینکه با یکی از برادرای بسیجی برخورد مختصری داشتم
به خودم خندیدم که با چه افتخاری اسم مستعار خودم رو "دختر مرداد" انتخاب کردم...امروز اولین باری بود که دلم خواست بلند فریاد بزنم دختر بودن خیلی هم خوب نیست!
*آقایون محترم خواننده ببخشید اگه تو این پست تر و خشکو با هم سوزوندم.
*می دونم اگه یکی دو ساعت دیگه خودم این پست رو بخونم ممکنه به بعضی از جمله های افراطیش خرده بگیرم...ولی آدمیزادیم دیگه...بعضی وقتا جوش میاریییییم...شما به بزرگی خودتون ببخشید!
۹/بهمن/۸۶
ساعت: یک بامداد
امضا:..............
این یکی از آخرین خاطراته محرمانه ترین دفترچه خاطراتمه...امشب وقتی که دیگه کاملا از نوشتن مایوس شدم٬ شروع به خوندن کردم...احساس کردم چقدر حال و روزم شبیه ۹ بهمن ۸۶ ِ ...."پرم از حرف....ولی خالی از نوشتن!...دلم پره ولی نمی دونم از کی؟!"...برای همین بعضی از قسمتاشو نوشتم...یه قسمتاییش هم سانسور شد...دلیلشم اینه که هنوزم دلم می خواد اون جمله ها محرمانه باقی بمونه...امشب باز هم اومد و از کوچه مون گذشت و منو برد به یه عالم دیگه...تا دو سه هفته ی پیش چهارشنبه شب میومد...با همون ویولن قشنگ و نوای قشنگ ترش...این هفته زودتر اومد...طبق معمول جلوی در خونمون ایستاد و سفارشی شروع کرد به زدن...منم تو دلم زمزمه می کردم:"بردی از یادم...دادی بر بادم...با یادت شادم...دل به تو دادم"...چقدر دلم می خواست بلند بلند بخونم...حیف که صدای قشنگی ندارم!
روزا یکنواخت شده...احساساتم دارن کمرنگ می شن و من به شدت احساس نگرانی می کنم...مثل گذشته نیستم...نه حوصله ی شنیدن دارم نه نوشتن نه هیچیه دیگه!...صدای محبوب ترین خواننده ها و پر خاطره ترین ترانه ها هم این روزا منو از لاک خودم در نمیاره...بارها میام و شروع به نوشتن می کنم ولی...ولی نصفه نیمه رهاش می کنم...و امشب یه جمله ذهن منو مشغول کرده :"اون اندازه ای که خیلیا برای من مهم هستن٬منم برای خیلیا مهمم یا نه؟!"

*بر سر آنم که گر ز دست بر آید دست به کاری زنم که غصه سر آید