
لحظه ها همیشه خواستن
که تو رو بگیرن از من
چه غریب و ناشناسه
جاده ی به تو رسیدن
همیشه یه چیزی بوده
شوقتو از دلم ربوده
ولی یک تپش دل من
از غمت جدا نبوده
یه روز چشاتو وا کنی
می بینی من تموم شدم
می بینی جام چه خالیه
یا رفته ام پی خودم
اگه یه روز و روزگار
پیش خودت باز بشینی
تمام این روزا رو
جلو چشات باز می بینی
چقدر ما فاصله داریم
چرا اینو نفهمیدم
کاش اون روزا می مردمو
یه جور اینو می فهمیدم
دیگه برام نمی مونی
تو چشمات اینو می خونم
چقدر دلم گرفته باز
نمی دونم چی بخونم
برای یه مدتی نمی نویسم...یا یه مدت کوتاه یا ...نمی دونم...فعلا همه ی نوشته های این یک سال و نیمو پاک کردم...فقط به همین چند تا نوشته اکتفا کردم...یا حق!
من به تنگ آمدهام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي ميگردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
ميخواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي ميآيد با من فرياد کند؟
من دچار خفقانم٬خفقان!
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سرداری به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
نه راهست اینکه بگذاری مرا در خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آندم هم که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
خوشحال شدم از اینکه به این بازی ادبی دعوت شدم....از منصوره ی عزیز ممنونم به خاطر لطفی که به من داشت...من هم برای اینکه چند تا از بهترین دوستانمو در این بازی شریک کنم از مریم و دیوانه و چکاوک و نیما دعوت می کنم تا با یکی از کلمات "نسیم" ٬"دیده" ٬ "مست" و "ساقی" شعر دلخواهی بنویسند.
*با وجود اینکه انتخاب یکی از غزل های حضرت حافظ از دیوان حضرت کار چندان ساده ای نیست٬ ولی همیشه این غزل به نظرم متفاوت بوده و تو ذهن و دلم جایگاه ویژه ای داشته و از آنجایی که بخت با من یار بود واژه های "زلف" و "رخ" هم در این غزل بود.


نوروزتان خوش!