تبليغاتX
دختر مرداد
جمعه 30 فروردین1387

لحظه ها همیشه خواستن
که تو رو بگیرن از من
چه غریب و ناشناسه
جاده ی به تو رسیدن

همیشه یه چیزی بوده
شوقتو از دلم ربوده
ولی یک تپش دل من
از غمت جدا نبوده

یه روز چشاتو وا کنی
می بینی من تموم شدم
می بینی جام چه خالیه
یا رفته ام پی خودم

اگه یه روز و روزگار
پیش خودت باز بشینی
تمام این روزا رو
جلو چشات باز می بینی

چقدر ما فاصله داریم
چرا اینو نفهمیدم
کاش اون روزا می مردمو
یه جور اینو می فهمیدم

دیگه برام نمی مونی
تو چشمات اینو می خونم
چقدر دلم گرفته باز
نمی دونم چی بخونم


برای یه مدتی نمی نویسم...یا یه مدت کوتاه یا ...نمی دونم...فعلا همه ی نوشته های این یک سال و نیمو پاک کردم...فقط به همین چند تا نوشته اکتفا کردم...یا حق!

پنجشنبه 22 فروردین1387
مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
مي‌خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟


 من دچار خفقانم٬خفقان!

 

دوشنبه 12 فروردین1387
مشاعره
 

مرا  می بینی  و هر دم زیادت  می کنی دردم        ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سرداری      به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

نه راهست اینکه بگذاری مرا در خاک و بگریزی        گذاری  آر و  بازم  پرس  تا  خاک  رهت گردم

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آندم هم        که بر خاکم  روان  گردی  بگیرد  دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی        دمار  از  من  برآوردی   نمی گویی  برآوردم   

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم        رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب   گیسویت          نهادم بر لبت  لب را و  جان و دل  فدا  کردم  

تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده      چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم

 

خوشحال شدم از اینکه به این بازی ادبی دعوت شدم....از منصوره ی عزیز ممنونم به خاطر لطفی که به من داشت...من هم برای اینکه چند تا از بهترین دوستانمو در این بازی شریک کنم از مریم و دیوانه و چکاوک و نیما دعوت می کنم تا با یکی از کلمات "نسیم" ٬"دیده" ٬  "مست" و "ساقی"  شعر دلخواهی بنویسند.

*با وجود اینکه انتخاب یکی از غزل های حضرت حافظ از دیوان حضرت کار چندان ساده ای نیست٬ ولی همیشه این غزل به نظرم متفاوت بوده و تو ذهن و دلم جایگاه ویژه ای داشته و از آنجایی که بخت با من یار بود واژه های "زلف" و "رخ" هم در این غزل بود.

جمعه 9 فروردین1387
هنوز خودم صبحانه نخوردم که غذاشونو آماده می کنم...میام تو اتاقم...پنجره رو باز می کنم و غذاشونو می ریزم...به گلدونم سلام می کنم...یه نگاه می ندازم ببینم برگ تازه ای متولد شده یا نه...برش می دارم...میارم نزدیک صورتم...برگاشو ناز می کنم ومی ذارم سر جاش گلدونو...صبحانه می خورم...پارچ آبو بر می دارم و می رم تو راهرو...نوبت گلدونای راهرو رسیده...دروغ چرا؟...با اونا سلام علیک نمی کنم...این حال و احوالا فقط مال گلدون اتاق خودمه...آب دادن گلدونای راهرو تموم می شه...یه ظرف آب از دیشب گذاشتم کنار ...حالا دیگه کلر آب رفته...تنگ ماهی رو از وسط سفره هفت سین بر می دارم...آب ماهیا رو عوض می کنم...مثل همیشه ماهی سفید قرمزه شیطونی می کنه...مهم نیست چون دیر یا زود اونم مثل بقیه به دام می افته...دام من!...میام تو اتاق...یه کم اتاق و جمع و جور می کنم...پنجره بازه...صدای کفتر چاهیا رو می شنوم که پشت پنجره ی اتاقم نشستن و مشغول خوردن غذاشون هستن....هوا همون جوریه که من دوست دارم...ابریه...دل آسمون گرفته...می میرم واسه این هوا...فقط جای قطره های بارون خالیه...نیستن...امسال ناز می کنن...حاضر نیستن از اون بالا بالا ها یه سری به ما بزنن...مهم نیست....دارم فکر می کنم اگه همیشه زندگی من پر بود از این کارا من چه آدم خوشبختی بودم...غذا دادن به کفتر چاهیای قلمبه...آب دادن به گلدونای پر از گل...رسیدگی به ماهیای سفره هفت سین....ممم....یادآبتین می افتم...چه رفیق دوست داشتنی بود...یه سال و چند ماه با هم بودیم...شبا کلی باهاش حرف می زدم و بعد می خوابیدم...آبی بود...رنگش آرومم میکرد...ماهی بی آزاری بود...زور مرد...حیف!...امشب خیلی به وجودش نیاز دارم که نیست...مهم نیست!!!....زندگی همیشه همون جوری نیست که تو دوست داری...ببین...من پر از سوالم امشب...نمی فهمم واسه چی می نویسم...نمی دونم هدف این پست چیه...من فقط می نویسم...خسته م...خیلییی....ولی این سوالا داره ذهنمو بیچاره می کنه...چرا؟؟؟....نمی دووووونممممم....راستی عیدخوبی نبود...بود؟؟؟...من آدم کم توقعی هستم...از زندگی فقط یه چیزشو می خوام...اونم ساده بونه...از تجملات بیزارم...یعنی نبودم....بودم ولی نه به این شدت...تازگیا بیشتر بدم میاد...دنبال یه زندگی آروم و ساده م که توش با خیال راحت نفس بکشم...تو می گی بش می رسم؟؟؟

یاد این پستم می افتم

 

 

 

چهارشنبه 7 فروردین1387
نمی دونم...شاید حال و هوای بهاره...دلم خوشه...قلبم حالش خوبه...دلتنگیامم دیگه طعم عسل داره نه زهر!

پنجشنبه 1 فروردین1387
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی    از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

نوروزتان خوش!