
ممم....بعد از خونه تکونی خونه و مخصوصا اتاق بسیار شلوغ و پر از اساسم انگار نوبت اینجاس...خونه تکونی این قسمت نیازی به بدو بدو کردن نداره...نیازی به کارگر و همراه برای کمک هم نداره... اینجا برای خونه تکونی کردن فقط خودمو می خواد....با یه دنیا صبر و آرامش که یه وقت از کوره در نرم...الان به نظرم وقت مناسبیه...کنج اتاقم نشستم...همه جا خلوته...تنهام...خودمم و خودمم و خدام...حالا می رسیم به خونه تکونی افکارم...ممم....چقدر فراز و نشیب!...چقدر خوشی و ناخوشی!...چه روزای پر از خنده و چه شبای پر از گریه ای!....چه تجربه های تازه ای!...خدای من ببین چقدر زودگذشت امسال...ببین چقدر گاهی شیرین و گاهی تلخ گذشت امسال...شیرین مثل بهار٬ تلخ مثل تابستون...چقدر سرد بود زمستون....چقدر ولرم بودم پاییز...امسال یاد گرفتم خطر کنم برای خواسته هام...یاد گرفتم گاهی یاغی و گاهی رام باشم...یاد گرفتم داد بزنم و نترسم از صدای بلند خودم ...یاد گرفتم اشک بریزم و خجل نشم و احساس ضعف نکنم...یاد گرفتم بیشتر بخندم و موقعیت های بیشتری برای خوش بودنم فراهم کنم....یاد گرفتم اعتماد کنم و حاصلش شد پیدا کردن یه دوست خوب و صمیمی...وااای...چه شب سختی بود...کاش می شد این خاطره رو از قسمت خاطره ها برید و انداخت دور...درست مثل یه لباس کهنه ...یا یه ظرف شکسته.
زمستون...این یکیو قاب می کنم و مثل یه تابلو می زنم یه گوشه ای از ذهنم...برف می بارید...تو ماشین اشک می ریختم...کم کم دیدم رو از دست دارم...کنار خیابون وایسادم...از خدا خواستم...قلبم آروم شد...اشکامو پاک کردم و راه افتادم....نزدیکای خونه بودم که برآورده شد.

این یکی نارنجیه...شایدم زرده...رنگ پاییزه...بارون می باره... باد سرد پاییزی می وزه...مریم زنگ می زنه و از کنسل شدن امتحانش خبر می ده...منم که همیشه دنبال بهانه برای بیرون رفتنم ٬ باهاش هم قرار می شم و تلفن قطع می کنم...لباسامو می پوشم و می رم سر کمد و دنبال یه روسری یا شال مناسب می گردم که به لباسم بیاد...می دونم کدوم شال بهترین گزینه س ولی سراغش نمی رم...یه روسری دیگه بر می دارم...رو سرم میندازم و کیفمو بر می دارم که برم ولی...بر می گردم...در اتاقمو می بندم و در کمدمو یه بار دیگه باز می کنم...بین روسری هام دنباش می گردم...دستم یه جوریه...انگار همراه دلم نیست...دلم می گه برش دار ولی دستم...دستم پا نمی ده!!!...به سنگینی دستم و حرکت کندش توجهی نمی کنم...انگار بازم دلم مهم تره...دلم فرمان می ده...دستم ناچار اطاعت می کنه...برش می داره...یه شال آبی...یه شال آبی...اول نگاش می کنم...بد میارمش نزدیک صورتمو بوش می کنم...بوی عطر غریبه رو نمی ده...بوی عطر خودمه ...ولی عطری که چند وقته غریبه شده...دیگه مدتهاست از این عطر استفاده نمی کنم...ترجیح می دم کنج کمدم باشه و هرازگاهی فقط برای تجدید خاطره ها سراغش برم...شال رو میندازم رو سرم و بدون تاملی راه می افتم...تو راه هرازگاهی سرک می کشم تو آینه و خودمو می بینم...چقدر این شال بهت میاد دختر!...دلم...نمی گیره...یعنی بهش این اجازه رو نمی دم که بگیره...خیابون خلوته...پامو می ذارم رو گاز...صدای موزیک رو زیاد می کنم... شیشه رو می دم پایین و دستم رو می سپارم دست باد پاییزی...یخ می کنم...یخ!

ممم...تابستون...فقط همین کلمه ها رو پیدا می کنم...اشک..دلتنگی...یه عهد شکسته...یه قلب شکسته تر...تنهایییی...گرمای هوا و سرمای روحم...همین!

بهار...یه دنیا عشق...یه دنیا هیجان...یه دنیا بارون...یه دنیا من و توی باهم!...یه دنیا ترس...یه دنیا عشق!

ذهنم هنوز سر و سامون نگرفته...ولی توانایی ادامه دادن ندارم...شاید اگه اینجا هم می شد از مامان کمک گرفت خونه تکونیم همین امشب تموم می شد...ولی حیف که نمی شه...شایدم خوبه که نمی شه...هنوز مطمئن نیستم که خوبه یا بد!
پی نوشت:
*به هم ریخته بود؟؟؟...افکارمو می گم
*تو هم این کارو بکن...خاطرات ۸۶ رو یه سروسامون بده...با بداش خداحافظی کن و به خوباش یه بار دیگه سر بزن.
*سال جدید رو دوست دارم...۸۷.....۸۷.......۸۷.........۸۷.............![]()
*این آخرین پست ۸۶...تا سال دیگه یا حق!
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم!
به شدت ریختم به هم
همین!

با هم خوش بودن...دست تو دست هم می رفتن سمت رودخونه...فرهاد مثل همیشه خم شد و از روی زمین چند تا سنگ برداشت...دستشو آورد جلو و گفت:"یه بار دیگه شانس خودتو امتحان کن"...شیرین خندید و گفت:"که چی؟...که بازم مسخره م کنی؟...نمی خوااام...خب بلد نیستم چی کار کنم؟" ...و باز شروع کرد به خندیدن...فرهاد گفت:"بیا جلو تر...دستتو بده من....با هم می ندازیم"...فرهاد دست شیرین رو گرفت و سنگ رو پرت کردن تو رودخونه و با هم شروع کردن به شمردن..."یک...دو...سه...چااار...پننننننج...هوووراااا"...سنگ پنج بار مثل قورباغه به سطح آب برخورد کرد و بدون اینکه توی آب فرو بره پریده بود...فرهاد خندید و گفت:"دیدی چقدر آسون بود...حالا اینو خودت بنداز"...دستشو آورد جلو و شیرین یه سنگ از تو دست فرهاد برداشت...رفت لب آب...یه کم به سمت راست خم شد و دستشو برد عقب و خواست بندازه که یه دفعه لبخند فرهاد رو حس کرد...."اِ اِ اِ...ببین...هنوز من ننداختم تو شروع کردی به خندیدن...نمی ندازم"...فرهاد هیچ تلاشی برای جمع و جور کردن لبهای خندونش نگرد و گفت:"نه به خدا...خوشم اومد...مسخره کجا بود؟...بنداز ببینم"...شیرین برگشت و دوباره خم شد و دوباره دستشو برد عقب و این دفعه انداخت...انداخت و شروع کرد به شمردن:"یک....مممم
...یکی!...همش یکی...دیدی گفتم بلد نیستم؟...سنگه قل خورد ته آب....نمی خواااااااااااااااام"... شیرین دوباره لب برچید و خودشو برای فرهاد لوس کرد و فرهاد بی تاب شد و اومد جلو:"اِ اِ اِ...شیرین خانم ....نداشتیمااا...اخماتو باز کن ببینم...اتفاقی نیافتاده که...بخند...بخند بخند بخند..."....شیرین این بار زود کوتاه اومد و بدون اینکه بیشتر از این فرهاد رو بی قرار کنه اخماشو باز کرد و خندید...شیرین خندید و فرهاد کیف کرد...فرهاد گفت:"ول کن" و سنگ ها رو اندخت رو زمین و ادامه داد:"بیا بریم تو ماشین...انگار سردت شده...داری می لرزی"...هر دو رفتن تو ماشین...ضبط رو روشن کردن و ساکت شدن...فرهاد برگشت...به شیرین نگاه می کرد و مثل همیشه شیرین تاب نگاه های پر از شور فرهاد رو نیاورد و سرشو انداخت پایین و سعی کرد به روی خودش نیاره که این بارم نتونسته و کم آورده...فرهاد مچشو گرفت و گفت:"به من نیگا کن"...شیرین گفت:"نمی خوام"........"نمی خوای یا نمی تونی؟؟؟...هاااا؟؟؟".........."نمی خوااااام....می خوام به رودخونه نگاه کنم" ......."حالا اگه من ازت بخوام چی؟...لطفا به من نگاه کن"...شیرین برگشت و زل زد به فرهاد و بعد از چند ثانیه سرشو برد بالا و داد زد:"ای خداااااا....چی تو نگاه این پسر ریختی که من نمی تونم بش نیگا کنم"..بعد برگشت سمت فرهاد و با خنده گفت:"هااا؟...چی تو چشماته کلک؟..ها؟ها؟ها؟"....فرهاد بلند بلند خندید و گفت:"عکس صورت یه ماه که الان روبروم نشسته" و ماشینو روشن کرد و حرکت کرد!
پ.ن۱)نوشتن داستان کار ساده ای نیست...منم اصلا تبحر ندارم....اینو نوشتم چون بیشتر از اونی که داستان باشه یه خاطره بود!
پ.ن ۲)شیرین مدت هاست دلتنگ چشمای پر رمز و راز فرهاده!
پ.ن۳)دختر مرداد هم مدت هاست بدتر از شیرین بی حوصله ست و به کسی سر نمی زنه و از این همه محبتی که دوستاش نسبت بهش دارن تقدیری نمی کنه...ببخشیدش!
پ.ن۴)این یکی ارتباطی به این پست نداره...در مورد پست قبلیه...به عزیزانی که از نظراتشون مشخص بود متوجه نشدن پست قبلی برای کی نوشته شده٬عرض می کنم که اون نوشته برای خود خود خدا بود
...باز هم ببخشید که نوشته م واضح نبود...بذارید به حساب ضعف و ناتوانیم تو نوشتن.