
يكي دو ساعتي مي شه رسيدم خونه...كنج اتاقم نشستم...خسته م و تنها كاري كه از دستم بر مياد اينه كه امروزمو مرور كنم...بي حساب و كتاب مرور مي كنم...بدون هيچ نظمي...اول صبح...بعد عصر...كمي بعد ظهر...به نظرم تمام اتفاقات امروز رو مرور كردم...براي همين ميرم سراغ فكراي ديگه...ولي انگار يه چيزي گوشه ي ذهنم داره فلش مي زنه....جلب توجه مي كنه...مي گه:"منو هنوز مرور نكردي؟...جالبه...من مي تونستم بد ترين اتفاق امروز باشمااا...هيچ حواست هست؟"...واااي....يه دفعه بدنم مي لرزه...انگار زودتر از اينا بايد مي ترسيدم و مي لرزيدم...ولي ....(الانم بدنم شروع مي كنه به لرزيدن)...بدنم مي لرزه چون ياد اين مي افتم كه:"آره...انگار امروز يه اتفاق بد،نه نه،يه اتفاق خيلي بد از سرم گذشته...ولي چرا من نفهميدم؟؟؟...چرا نفهميدم اگه اون اتفاق مي افتاد چي به روزم ميومد؟...چرا من نفهميدم چي شد كه اون اتفاق نيفتاد؟"...فكر مي كنم...فكر مي كنم....بالاخره مي فهمم چي شد كه نشد؟!
اسمش...اسمشو نمي گم...يكي دو سالي هست كه بهم هرازگاهي تو بعضي از جاها بعضي از روزا و خيلي بعضي هاي ديگه پيشنهاد مي ده...شايد دوستي..شايد فراتر از دوستي...نمي دونم....من هميشه از حرفاش اينو برداشت مي كردم:"با هم بودن"... آخه مي گفت:"مي تونيم با هم باشيم...براي هميشه...من مي دونم كه مي تونم هميشه و هر جايي كنارت باشم...من مي دونم كه ما با هم خوشبخت مي شيم و..."...بدون تعارف بعضي وقتا سعي مي كردم توجهي به حرفاش نكنم...آخه "با هم بودن" كار چندان آسوني نيست...مسئوليت داره...آدم وقتي به يكي يه "يا علي" بگه بايد نسبت بهش متعهد باشه...و من مي دونستم كه آدم متعهدي نيستم...حداقل فعلا خيلي جوونم واسه تعهد!...ولي چند ماه پيش نمي دونم چي شد كه دلم به دلش گره خورد...يه دفعه چشمامو باز كردمو ديدم كه كنج دلم خونه كرده...وقتي اسمش مياد يه جوريم مي شه...وقتي ازش حرف مي زنن،وقتي از خوبيا و مهربونياش مي گن،وقتي از مردونگياش مي گن ديوونه مي شم...كم ميارم... چي كار كنم؟...دست خودم نيست...كار دلمه...ولي...ولي خيلي بده كه بگم با همه ي اين اوصاف من هنوز كاملا بهش متعهد نشدم...مي دونم...خيلي نامرديه...ولي بعضي وقتا يه كسي يا يه چيزي انقدر منو به خودش مشغول مي كنه و به نظرم جذاب مياد كه هيچ وقتي براي اون باقي نمي مونه...و بعد از چند ساعت،چند روز و حتي گاهي اوقات چند ماه يادم مي افته كه ما يه رفيقي داشتيم و يه قول و قرارايي گذاشته بوديم...ديشب يكي از اون شبا بود...به طور كل فراموشش كرده بودم...امروز رفتم بيرون...يه كاري داشتم....وقتي خواستم برگردم خونه يه اتفاق بدي مي خواست بيفته ولي نيفتاد...اگه میفتاد چی کار می کردم؟...با یه عمر گرفتاری چی کار می کردم؟...با یه عمر تاوان پس دادن چی کار می کردم؟...ولی انگار یه نفر جلوی بدبخت شدنمو گرفت...یکی اومد و آبرومو خرید!...ولی این کی بود که این جوری از غیب رسید و حتی نذاشت اون لحظه بفهمم چی داره به سرم میاد؟...این کی بود که حتی نگفت :"من حلش می کنم...نگران نباش!"...اون که حتی چیزی به روم نیاورد کی بود؟!
وقتي بهتر مرور كردم فهميدم كه بازم همون دوست هميشگي اومده و جلوي يه اتفاق بد رو گرفته!...ولي چيزي كه جالبه اينه كه منت نمي ذاره كه:"من اين كارو كردم"....حتي به روم نمياره كه من ديشب حسابی فراموشش کرده بود.

پ.ن.۱)رفيق با مراميه...حالا خوشحالم از اينكه دلمو به دلش گره زدمو به حرفاش توجه كردم...اومدم و نوشتم تا بخوني...شايد به تو هم بارها گفته باشه...شايد به تو هم بارها گفته باشه...شايد تو گوش تو هم بعضي وقتا زمزمه كرده باشه...اومدم بگم بهش جواب رد نده... بارها و از همه مهم تر امروز دستمو گرفت و نذاشت بد ببينم...با وجود اينكه من در حقش بدي كرده بودم...اگه زمزمه كرده بپذير...اگه پيشنهاد دوستي داده رد نكن...آخه كم كسي نيست!
پ.ن.۲)تكرار بعضي واژه ها مثل خود واژه ي "بعضي" اذيتم كرد...ولي نتونستم عوضش كنم....بذاريد به حساب ناتوانيم در نوشتن!