تبليغاتX
دختر مرداد
چهارشنبه 19 دی1386
رخصتی ده تا قلم را در دستان آلوده به گناهم گیرم و برای پاک ترینهای عالم بنویسم...رخصتی ده تا فرصتی یابند دوباره چشمان تیره از گناهم در عزایت  اشک بریزند و جلایی یابند...رخصتی ده به دستان و به پاهایم...به پاهایی  که بارها در مسیری خلاف مسیر حق قدم گذاشتند...رخصتی ده تا در سوگ تو در راه درست گام برداشتن را بیاموزند...رخصتی ده به بنده ی حقیر که باری دیگر برای عزایت لباس عزا به تن کنم و در مراسم عزاداریت کنیزی کنم...از کرم تو و خاندان پر مهرت هیچ دور نیست که مرا٬با کوله ی پر از سیاهی که به دوش دارم باز هم دعوت کنی...شاید این بار قدر بدانم لطف و محبتت را...اینجا مردم٬ شهر را لباس عزا پوشانده اند...امشب گویی در و دیوار شهر هم غم داشتند...غم محرم....غم بلای کربلا...غم انتظار مادری که هرگز به سر نرسید... غم رفتن جوانان به میدان و هرگز برنگشتن....غم خستگی و غم گرما و تشنگی...غم هتک حرمت خواهرت٬ دردانه ی زهرا و علی......غم پاره شدن مشک و شرمندگی مرد مردان...غم شکسته شدن دل عزیزانت...غم شکسته شدن حرمت خاندانت...امان از محرم و غم هایش که حتی روزگار تابش را نداشت...رخصتی ده تا باری دیگر خود را در دریای لطف و محبتت غسل دهم...شاید اینگونه به آغوش خدا نزدیک تر شوم!

دوشنبه 17 دی1386
شبا بی تو تک و تنها           غصه خوردم   غصه خوردم

وقتی رفتی تو اتاقم             گریه کردم      بی تو مردم

یکشنبه 16 دی1386
این دانه های برف هستند که بی سر و صدا از عرش به فرش می آیند!

شب زیبا و برفیه زمستانیتان خوش!

*عکس قشنگ تر از این هم می شد بذارم...ولی من از این دوتا کوچولوی مهربون خیلی خوشم میاد

سه شنبه 11 دی1386

سلام!

کمی عجیبه برام٬ بعد از مدتها سکوت می خوام چیزی بنویسم٬ و به محض شروع به نوشتن باز همون واژه ها هستند و همون جمله ها و همون زبان.

در سرم این خیال رو می بافتم و در دلم این هوس رو می پختم که:"هر چند که خسته ام٬هر چند که کنج خلوت نشسته ام٬ ولی تغییر کرده ام٬ رسته ام! از دام جسته ام...حتما بزرگ شده ام!"

به محض شروع به نوشتن٬ اما٬ با گفتن و شنیدن اون واژه ی آشنا از زبان خودم٬ پندارها همه فرو می ریزند. با گفتن و شنیدن "سلام"

من به یک سلام شکسته ام. اجازه می خوام چند لحظه ای در این سلام بمونم. اجازه می خوام در این سلام نفسی تازه کنم. اجازه می خوام یک کلام٬ بشم سلام٬ یک سلام به تمام هستی.

من یک قهر بزرگ هزار ساله بودم٬ به یک آشتی کوچک شکستم.

سلام!

 

 

*پسر خرداد می نویسد...این نوشته اولین نوشته ی این وبه که نویسنده ش کسی غیر از منه ...فکر کنم به محض خوندن متن خودتون متوجه شده بودید که نویسنده ش من نمیتونم باشم!!!

 

*دیگه حتی خودم از یکنواختی نوشته هام خسته شده بودم....وای به حال بقیه...این حرکت می تونه یه تنوع باشه....پس خواننده های محترم و دوستانی که همیشه لطف می کنید و به اینجا سر می زنید:"یه نفسی تازه کنید ... من به زودی با نوشته های تقریبا یکنواخت و غالبا غمگینم باز خواهم گشت."

شنبه 1 دی1386
من کمر به قتل احساساتم بسته ام...مدت هاست!...گمان می کردم کشته ام...گمان می کردم دلم را چند ماهیست که زیر خروارها خاک دفن کرده ام...ولی امشب...امشب اشک های لغزان روی گونه ام گواه چیز دیگری می دهند!

 

*پاییز رفت...خدانگهدار...زمستان آمد...س...سل...سلا...نه...نمی خوام...چقدر سخته سلام کردن به زمستانی که پر است از تنهایی!

*امروز ساعاتی شادی رو هم تجربه کردم...ولی چه کنم که همیشه سهم دفتر اینترنتی من چیزی جز غم هام نیست؟!