

شب زیبا و برفیه زمستانیتان خوش!

*عکس قشنگ تر از این هم می شد بذارم...ولی من از این دوتا کوچولوی مهربون خیلی خوشم میاد![]()
سلام!
کمی عجیبه برام٬ بعد از مدتها سکوت می خوام چیزی بنویسم٬ و به محض شروع به نوشتن باز همون واژه ها هستند و همون جمله ها و همون زبان.
در سرم این خیال رو می بافتم و در دلم این هوس رو می پختم که:"هر چند که خسته ام٬هر چند که کنج خلوت نشسته ام٬ ولی تغییر کرده ام٬ رسته ام! از دام جسته ام...حتما بزرگ شده ام!"
به محض شروع به نوشتن٬ اما٬ با گفتن و شنیدن اون واژه ی آشنا از زبان خودم٬ پندارها همه فرو می ریزند. با گفتن و شنیدن "سلام"
من به یک سلام شکسته ام. اجازه می خوام چند لحظه ای در این سلام بمونم. اجازه می خوام در این سلام نفسی تازه کنم. اجازه می خوام یک کلام٬ بشم سلام٬ یک سلام به تمام هستی.
من یک قهر بزرگ هزار ساله بودم٬ به یک آشتی کوچک شکستم.
سلام!
*پسر خرداد می نویسد
...این نوشته اولین نوشته ی این وبه که نویسنده ش کسی غیر از منه![]()
*دیگه حتی خودم از یکنواختی نوشته هام خسته شده بودم....وای به حال بقیه...این حرکت می تونه یه تنوع باشه....پس خواننده های محترم و دوستانی که همیشه لطف می کنید و به اینجا سر می زنید:"یه نفسی تازه کنید ... من به زودی با نوشته های تقریبا یکنواخت و غالبا غمگینم باز خواهم گشت."
*پاییز رفت...خدانگهدار...زمستان آمد...س...سل...سلا...نه...نمی خوام...چقدر سخته سلام کردن به زمستانی که پر است از تنهایی!
*امروز ساعاتی شادی رو هم تجربه کردم...ولی چه کنم که همیشه سهم دفتر اینترنتی من چیزی جز غم هام نیست؟!