
- "به كجا چنين شتابان؟"
گون از نسيم پرسيد.
- "دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟"
- "همه آرزويم؛ اما
چه كنم كه بسته پايم..."
- "به كجا چنين شتابان؟"
- "به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم..."
- "سفرت به خير؛ اما، تو و دوستي، خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،
به شكوفهها، به باران،
برسان سلام ما را."
*بارون می باره... شاید اولین باریه که بهش خوش آمد نمی گم...اولین باریه که باریدن و نباریدنش برام فرقی نمی کنه....آهااااای...آسمون دلت خواست ببار...نخواست نبار...دلت خواست گریه کن...نخواست ساکت بمون یه گوشه ٬ بذار منم به سکوتم ادامه بدم!
*دختره سرشو از ماشین آورده بیرون...به قطره های بارون نگاه می کنه و به صدای ناله ی یه پسره گوش میده...شاید عاشقه که انقدر مهربون به قطره های بارون نگاه می کنه ...صدای موزیکش دیوونه م می کنه...اگه روم می شد می گفتم:خفه کن این صدای ناله رو...اه...حیف که بعضی وقتا آدم باید مودب باشه... حیف که آدم نمی تونه راحت بگه داره حالش بهم می خوره از ناله ی پسرک ....پسرک....چی بگم...حیف که اینجا هم آدم باید کمی مودب باشه...بابا توروخدا ما رو از شنیدن این همه زیبایی محروم کنید...یا شیشه ی ماشینو بدید بالا....یا صداشو کم کنید...ما نمی خوایم مستفیض بشیم از این همه صدای خوش و اشعار خوش تر!!!...ولی به مهربونی نگاهش حسرت خوردم...عاشق بود که این جوری با بارون معاشقه می کرد!
*دم در پاساژ ایستادن...یه نگاه به پالتوی کوتام می ندازن...احساس می کنم که می خواد بیاد جلو و یه چیزی بگه...ولی به روی خودم نمیارم...بی توجه سرمو می ندازم پایین و می رم داخل پاساژ....
جون سالم به در می برم...ولی به دخترای دیگه تذکر می دن...دو تا پسر هم می برن تو ماشین ...وااااااااای...خدااااا....چقدر این موجودات منفورن!....یکی نیست بگه به شما چه ارتباطی داره پوشش مردم؟!
*از این عکس خوشم میاد...بیشتر از اونی که توانایی توصیفش رو داشته باشم!

*بعضی روزا دلم محبت و بعضی شبا تنم٬ تن عریان کسی رو می طلبه!...البته این حالت از روند خاصی پیروی نمی کنه...یعنی پیش میاد که بعضی روزا تنم ٬ تن عریان و شب ها دلم محبت کسی رو بطلبه!
*این روزا مرزها تو ذهنم شکسته...حدود نابود شده...هیچ چیز و هیچ کسی تو ذهنم انتها نداره...حق استفاده ی من از کلمات نیز!...گاهی فکر می کنم چقدر بی ادب شدم این روزا...چقدر بی احساس شدم این روزا...چقدر سنگدل شدم این روزا...چقدر...آقا یه کلمه:این رواز ما خیلی عوض شدیم...خیلییییی!
*آقای حمید عسگری با وجود اینکه تازگیا ــ بعد از موسیقی رپ ــ حتی موسیقی پاپ با روح ما عشق بازی نمی کنه٬ با این حال رسما ازتون تشکر می کنم...به خاطر صدایی که خاطره ی دیروز و حکایت امروز زندگی ما شده!
وقت رفتن نمی خوام ببینمت می دونم ببینمت کم میارم
اگه یک لحظه فقط نگام کنی دلمو پشت سرم جا می ذارم
اگه خونسرده نگام به دل نگیر دل تو یه روز ازم خسته می شه
اگه اسممو فقط صدا کنی راه رفتن واسه من بسته می شه
وقت رفتن نباید گریه کنی این جوری دلم برات تنگ نمی شه
می دونم هرجای دنیا که باشم تو دلم عشق تو کمرنگ نمی شه
تصنیف آخر را هم نوازنده ها می زنند و خواننده می خواند...مردم از این همه زیبایی به شعف آمده بر می خیزندو یکپارچه گروه عارف را تشویق می کنند...تک تک اعضای گروه بلند شده سر تعظیمی فرود می آورند...گل هایی را که مردم برای هنرمندان محبوبشان آورده اند ٬ با لبخندی خوش تحویل می گیرند و یکی یکی به پشت سن می روند..آنها رفته اند ...سن خالیست...ولی مردم همچنان دست می زنند...آنقدر تشویق می کنند تا هنرمندان به پاس این همه مهر و محبت مردم باری دیگر به روی سن می آیند...صدای دست ها بیشتر از قبل به گوش می رسد که از گوشه و کنار سالن چند نفر به اتفاق می گویند:"ای ایران....ای ایران".....سازها کوک می شود...نگاه نوازنده ها به جناب مشکاتیان دوخته می شود...استاد سری تکان می دهد...دستش به سمت ساز می رود و همزمان باقی نوازنده ها هم شروع می کنند...همه ایرانی اند...همه ایران را دوست دارند...همه به خاکشان متعصبند...مرد و زن...پیر و جوان یکباره به احترام این سرود ملی به پا می خیزند و جناب نوربخش می خوانند:
ای ایران ای مرز پر گهر...ای خاکت سرچشمه ی هنر
.
.
چه فضای زیبایی...گویی همه فراموش کرده اند این ایران همان ایرانیست که شاید هر روز و شاید هم روزی چند بار به باد دشنام می بندنش...اینجا همه ایرانی اند...همه ایران را با همه ی کم وکاستی هایش دوست دارند...چه فضای زیبایی...یکی از نزدیک ترین هایم سال های سالست ترک ایران کرده و در دیار غربت سکنی گزیده...با این حال هنوز هم ایرانیست...او هم ایستاده ...چه فضای زیبایی ...اینجاست که می توانم عرق ملی را به خوبی بو بکشم...مستم از این همه وطن پرستی...حالا همه ی سالن چه خواننده چه نوازنده ها و چه مردم یکصدا می خوانند:
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما .......پاینده باد خاک ایران ما!

*همون شب یادم اومد چه کم گفتم از ایرانی که گویی ذره ذره ی وجودم به ذره ذره ی خاکش گره خورده است!....و این شد انگیزه ی پست فعلی.
الان دقیقا ته یه چاه عمیق افتادم ...و انقدر بعید می دونم نجاتم رو که حتی طلب کمک رو بی فایده می دونم...الان انقدر دلم از سنگ شده که حتی یادآوری خاطرات آزرده م نمی کنه...الان انقدر روحم کدر شده که حتی بغضی نیست تا بباره و یه کم منو روحمو جلا بده!...الان فقط منم...منم و خدایی که در این نزدیکی ها نیست!!!...می بینمش...اون دور دورا ایستاده و داره به من نگاه می کنه...می خواد ببینه تا کجای این جاده ی پر از کثافت می خوام برم...می خواد ببینه تا کجای این لجنزار فرو می رم...می خواد ببینه کجا سرم به سنگ می خوره و دست از پا دراز تر برمی گردم...
چقدر دور شدی دختر!...چقدر عوض شدی...انقدر که خودتم برای خودت غریبه ای....یه غریبه ی دوست نداشتنی...یه غریبه ی کثیف...یه غریبه ای که بوی گند گناهاش تورو مشمئز می کنه.
آخیش...آسمون چشمام داره نم نم می باره...آخیش...دارم سبک می شم...دونوازی سه تار و کمانچه گویی با دل غریبه ام آشناست...چقدر قشنگ حرف دلم رو می زنه...همنوا با دل غریبم....دل غریبم...دلم این روزا ازم غریبی می کنه...هر از گاهی با یه ناله ی محزون می خواد اعتراض خودشو اعلام کنه...ومن هر بار سرکش تر از قبل دلم رو زیر پاهام له می کنم و به کثافت کاری هام ادامه می دم...دلم غریبی می کنه...دلم غریبه...این روزا خیلی غریبه...منم غریبم...منم بدون دلم غریبم...من و دلم سالها یکی بودیم...آخه چم شده که این روزا ساز مخالف می زنم؟؟
چقدر دور شدی دختر...برگرد...هیچ وقت برای برگشت دیر نیست...برگردو همونی شو که تا الان بودی....با دلت یکی شو...دلتو تنها نذار بی مرام..رفیق نیمه راه نشو...برگرد.

پ.ن۱)یه هفته ای میشه که دارم دور می شم...یه هفته ای می شه که غریبم ...غریب...خیلی غریب.
پ.ن۲)یه هفته ای می شد دستم برای نوشتن یاریم نمی کرد...امروز که طلسمو شکستم سبک شدم.
پ.ن۳)عشقمون یه تنگ بود...من و تو ماهیاش...تا توش بودم زنده بودم...نفس می کشیدم...تمایلی به دنیای بیرون نداشتم...حالا که تنگمون شکسته مجبورم ماهی بودن و فراموش کنم...خواستم آدم شم و مثل بقیه توی خشکی نفس بکشم...ولی افسوس...آدم بودن سخته و منم در برابر کارای سخت٬سخت ضعیفم!
پ.ن۴)وقتی آدم نباشی٬گزینه ی دیگه ای جز حیوون بودن باقی میمونه؟...یه هفته ای می شه با حیوونا فرقی ندارم!
پ.ن۵)شب شنبه...کنسرت یه نفر که صداش با دل تو بازی می کنه..با دل غریبت...شب شنبه...تک نوازی سه تار....شب شنبه ...نوای کمانچه...شب شنبه....تک نوازی تار....شب شنبه...یه شعر خیلی قشنگ که هیچی ازش یادم نمیاد...فقط می دونم اشکمو درآورد...همین!
مریم متولد شد و من را ازتنهایی درآورد...مریم متولد شد و پدرم را برای همیشه از یک دغدغه ی بزرگ نجات داد...دغدغه ی دوستی مناسب برای دخترش!...پدرم آسوده خاطر من را به دست مریم و مریم را به دست من می سپارد...مریم متولد شد و من را از روزمرگی زندگی نجات داد...که اگر نبود کسی را برای دست انداختن و مسخره کردن نداشتم!!!...مریم متولد شد و سنگ صبورم گشت...همیشه برای او می گویم...هر چند که می دانم بیشتر حرف هایم را نمی فهمد...البته این موضوع هم برمیگردد به همان نیمه شب کذایی...نیمه شب موعود...همان زمانی که دکتر عکس مغز مریم را می بیند و ...سری از روی تاسف تکان می دهد و به مادر بینوای مریم بعد از تسلیت مصیبت وارده می گوید:"مغز دختر شما با همه ی مغز های دیگه فرق می کنه"!...واین شد که مریم برای من با همه ی آدم های دیگه فرق می کند...مریم متولد شد تا من دعوا کردن را بیاموزم...البته من هم مشق بدی برای دعوا کردن های مریم نبودم...مریم متولد شد تا دفترچه ی خاطرات من پر بشه از خنده های بی دلیل و گریه های با دلیل!...پر بشه از شب زنده داری های خاطره انگیز...پر بشه از مریم...از مریمییی!
مریم جان تولدت مبارک!

*کلی حرف دیگه تو ذهنم بود که می خواستم بنویسم ولی افسوس که نشد!