تبليغاتX
دختر مرداد
چهارشنبه 23 آبان1386
دل من تنگه برات خیلی زیاد!
 

صحبت یک روز و دو روز نیست....چند ماهه....چند ماهه ته خنده هام یه غمه...ته خوشیام پره از ناخوشی!...چند وقته می گم دنیا ارزش غصه خوردن نداره...ولی بازم بعضی وقتا کم میارم...و دقیقا چند ساعته که دارم با این بغض لعنتی کلنجار می رم که نباره...بی قرارم...امروز بعد از مدت ها عزممو جزم کرده بودم که درس بخونم...ولی امان از این خاطره ها...یاد آرزوهام می افتم...خدایا...همشون پاک بودن...همشون قشنگ بودن...همشون پر بودن از مهربونی...چی شد؟...چرا؟...نمی دونم...انگار فقط پاکی و صداقت کافی نبود...انگار آرزوهام یه کم منطق کم داشتن...سه ماه و نیم گذشت...و من هنوز زنده م...نفس می کشم..زندگی می کنم...حتی گاهی می خندم...سه ماه و نیم از بدترین کابوس ذهنم گذشت که تو یه روز تابستونی به حقیقت پیوست...و الحق که حقیقت تلخه!...امروز شنبه س...شنبه های قشنگ رو مرور می کنم و بغض می کنم...فردا یک شنبه س...یک شنبه های قشنگ رو مرور می کنم و بغض می کنم...پس فردا دوشنبه س...و انصافا ایام هفته و خاطراتشون برای دل تنگم کم نمی ذارن...

*این نوشته روز شنبه همین جا نصفه و ناتموم موند ...دیگه حوصله ی نوشتن ندارم...چی بگم؟...چقدر بگم دلتنگم؟...چقدر بگم؟

*شب که می شه انگار هرچی خاطره دارم میاد تو ذهنم و مثل یه فیلم از جلوی چشام رد می شه...دیشب خواب دیدم...چه خواب خوبی بود ...ای کاش بیدار نمی شدم...خدایا...صدامو می شنوی؟...می دونم همین جایی...تو همین اتاق که پره از دلتنگیای منو بغضام و اشکام...دلم تنگه...کمکم کن!

*دوست دارم امشبم خواب ببینم...خواب تورو...با همه ی مهربونیات...با همه ی ...چقدر دوری ازم!

*یکی بیاد این نوشته های پراکنده ی منو جمع و جور کنه...خودمم ازشون بدم میاد

*منو ببخش!

جمعه 11 آبان1386
ملاقات با خدا!
 

در خزان هزار رنگ...در میان برگ های رنگی و درخت های به خواب رفته!...خدای زیبا...در دل کوه...میان صخره ها و سنگ ها...خدای قدرتمند!...میان رود خروشان وآبهای روان....خدای جاری...و چه زیبا دیروز در من جاری بود...و هنوز هم انگار!


اي قوم به حج رفته، كجاييد كجاييد؟                     معشوق همين جاست، بياييد بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار                     در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟
گر صورت بي‌صورت معشوق ببينيد                      هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد                           يك بار از اين خانه بر اين بام برآييد
آن خانه لطيف است، نشانهاش بگفتيد                از خواجه‌ي آن خانه نشاني بنماييد
يك دسته‌ي گل كو، اگر آن باغ بديديت؟                 يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد؟
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد                   افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

*تو جاده متحیر از این همه زیبایی٬ دنبال کلمه می گشتم...کلمه هایی که بتونن حق مطلب رو به خوبی ادا کنن...فکرم حسابی درگیر بود و از ناتوانیم در برابر عظمت خدا سخت ناراحت بودم که حضرت مولانا به کمک زبان الکنم آمد!

جمعه 4 آبان1386

شب جمعه...تنها....یه دفعه هجوم اوردن...افکار همیشگی...

ــ امشب بی قراری؟

ــ آره...ولی نمی دونم چرا...نمی دونم چمه...کلافه م

بازم تنهایی...بازم کنج اتاق...بازم پشت میز....بازم خیره به مانیتور... بازم بغض ...ولی اشک؟ نه!...نه دیگه اشک نه...دستام رو سرم....یا سرم تو دستام...نمی دونم...گیجم خدا گییییییج!!!...هستی؟...خستگی....دورویی....درووووغ...

منو می پیچونی؟؟؟....متاسفم...برای تو که منو نشناختی...اگه می شناختی می فهمیدی انقدر خرم که نیازی به این نیست که زحمت بکشی و منو بپیچونی....اینجا دفتره؟!...خاطرات می نویسم؟....بازم نمی دونم....آخیییش....چه کلمه ی خوبی...نمی دونم....نمی دونم....وقتی می گم :"نمی دونم" انگار یه وزنه ی ۲۰۰ کیلویی رو از رو دوشم گذاشتم زمین....نمی دونم...نمی دونم...

من بی معرفتم؟؟؟...آره..بی معرفتم....بی معرفت ترین آدم دنیا منم....نمی دونم ...نمی خواستم...نمی خواستم باشم...شدم....حالا هستم....منم می خونم....منم این وب و اون وب می خونم....منم خیال می کنم...منم بغض می کنم...همه ی کارایی که تو می کنی منم می کنم ...ولی تو خوبی....من بد!

اینجا تاریکه....سرده....شبه جمعه س...دلم یه مرگشه که نمی فهممش...می خواد خودشو لوس کنه؟...به جهنم...برام مهم نیست...اون قدیما بود که اگه می گرفت یه کاری می کردم که باز شه...اگه دلتنگ می شد به دادش می رسیدم...الان برام مهم نیست....

اسمشونو عوض می کنن٬کامنت می ذارن....id ی جدید می سازن٬چت می کنن...یکی و مامور می کنن٬مخ می زنن....ااااااای ....بدم میاد...انگار امشب از همه بدم میاد...از همه...از دلم که دیگه بیشتر از همه!....بیشتر از دلم از اون پلیسی که امروز منو گرفت...نه به خاطر اینکه جریمه م کرد ...به خاطر اخلاقش...با صد من عسل نمی شد خوردش...بد اخلاق!...کاش بهش می گفتم ...می فهمید بد اخلاقه...شایدم نمی فهمید...آره...اگرم می گفتم نمی فهمید...مطمئنم!

هی...تو...کامنت نذار...اگه می خوای بگی:"وب قشنگی داری به منم سر بزن"...نذار...نمی خواد...نمی خوام...نمیام...نظر گدایی نکن...اها...شب جمعه س...یادم رفته بود...باشه...امشب گدایی کن....ولی مطمئن نیستم که بیام و با اومدنم تعداد نظراتت رو بالاتر ببرم...مطمئن نیستم