
بيست و هشتم....بيست و نهم...سي ام...يك ماه گذشت...يك ماه از پايييييييز گذشت...و من چه خوش آرومم...و من چه خوش سرمستم...و من چه خوش در حال گذروندن خزونم!
بعضي روزا،بعضي ساعت ها و بعضي ثانيه ها درست تو همون لحظاتي كه توي درياي آرامش روي امواج خوشي غرقم،به خودم ميام و به ياد ميارم گذشته اي رو كه چه سخت گذشت!...گذشته اي كه اين روزها نتيجه ي تحمل وصبرم يك دنيا آرامشه...اونم درست تو فصلي كه تا جايي كه به ياد دارم هميشه ناآروم بودم.
.
.
چشمامو مي بندم و يك بار ديگه مرور مي كنم نعمت هامو...تو هستي كه بزرگ تريني كه مهربون تريني كه بخشنده تريني كه ...(ديگه زبونم قاصره)...مادرم رو به ياد ميارم كه فرشته ترينه...پدرم رو به ياد ميارم كه مردترين مرد ذهنمه...و ليلي و محمد كه چاشني زندگي منن...چشمام بسته س كه بوي نم بارون ديوونه م مي كنه...ديگه چيزي كم نيست...باور كن...همه چيز هست...شكر!
.
.
*مدتيه به خيلي از وب ها و دوستان اينترنتي سر نزدم...اوايل از سر گرفتاري كوتاهي كردم و نرفتم...ولي يواش يواش برام جالب شد...دلم خواست بدونم اگه به وب كسي سر نزنم چند نفر خودشون به ياد من و وبم مي افتن....اين جوري بهتره...هر كي هر وقت دوست داشت سر بزنه
*ديروز يكي از بهترين هاي عمرم رو شنيدم...بي درنگ و البته بدون كسب اجازه، موزيك رو گذاشتم رو وب تا بقيه ي دوستان هم از شنيدنش بي بهره نمونن... خوشا به جناب سام كه همچين پنجه ي هنرمندي دارند!
*ودر پايان يه تفأل به حضرت حافظ...تو هم مي توني نيت كني:
خيال روي تو چون بگذرد به گلشن چشم دل از پي نظر آيد به سوي روزن چشم
سزاي تكيه گهت منظري نمي بينم منم ز عالم و اين گوشه ي معين چشم
بيا كه لعل و گهر در نثار مقدم تو زگنج حانه ي دل مي كشم به روزن چشم
![]()
با تو می گفتم:
"حکایت من و تو؟
هیچ کس نمی خواند
چه بر من و تو گذشته است؟
ــ کس نمی داند"
.
.
.

چه سکوت مبهمی...چه آرامش غریبی...چه حس ناشناخته ای...نه...غم نبود...غمو می شناسم...بارها٬شب و روز تجربه ش کردم...نه...خود غم نبود...خود سردرگمی هم نبود...خود حسرت هم نبود...نمی دونم....جدید بود...بار اولی بود که تجربه ش می کردم...خدایا...این چه رسمیه؟!...اگه خوب باشی٬ به بازی گرفته می شی و می بازی...اگه بد باشی٬ به بازی می گیری و برنده از میدون میای بیرون...می خندیدم...نه...حس شادی هم نبود...ولی گاهی خنده م می گرفت...به سادگیم...به بچگیم...گاهی خودمو سرزنش می کردم...کی می خوام یاد بگیرم؟...کی می خوام بفهمم هر کی ظاهرش خوب بود الزاما باطنش خوب نیست؟...کی میخوام بفهمم هر کس و ناکسی لیاقت محبت رو نداره؟...کی می خوام بفهمم باید برای خودم پیش دیگران ارزش قائل باشم...حتی اگه بی ارزش باشم...دلم یه جوریه...شبیهههه.....نمی دونم...واقعا شبیه چیه؟...نه ...شکل خاصی نداره البته تا زمانیکه به دام کسی نیفتاده...ولی امان از روزی که به دام بیفته...می شه همون شکلی که صیاد می خواد...دلم نرمه...انعطاف پذیره...خیلی زود رام صیادش می شه...خیلی زود!...امروز معجون احساسات رو تجربه کردم...معجونی از غم و شادی و حسرت و سردرگمی...همراه با یه آرامش وصف نشدنی!
.
.
خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو
سجده به عشقت می زنم منجی جاودانه شو....
امروز صبح دیگه با تمام قوا می خواست بهم بگه که اومدنمو باور کن...منم بالاخره پذیرفتم و با تابستون خداحافظی کردم و با یه لبخند نه چندان از ته دل٬به پاییز خوش آمد گفتم...صبح باد پاییزی می وزید و من یاد این افتادم که تابستون چه زود گذشت...هم زود گذشت و هم گاهی اوقات تلخ!...دیدی بعضی وقتا یه درد بزرگ تر باعث می شه که یه درد بزرگ رو فراموش کنی؟...یادمه هنوز از امتحانای پایان ترم خیالم راحت نشده بود و خستگی از تنم بیرون نرفته بود که یه اتفاق ناخوشایند همه ی زندگیم رو تحت الشعاع خودش قرار داد...شب و روزای تابستونیم خزونی شد...بگذریم...شکر که سالم بودیم!
*یادته می گفتم بدون تو می میرم؟...دروغ نگفتم...امشب احساس کردم چند ماهیه که مردم!
*تازگیا از نوشته هام خوشم نمیاد...دلیلشو نمی دونم...اگه خوندی و فهمیدی ضعف کار کجاس٬بهم بگو...ممنون می شم.