تبليغاتX
دختر مرداد
یکشنبه 25 شهریور1386
می گفت:هنوز اشک ندامتت٬ چشماتو رها نکرده و به گونه هات نرسیده که یه صدای مهربون می گه: بخشیدمت!

.

.

هر روز تو چشاش نگاه می کنی و خلاف اون چیزی که گفته قدم بر می داری...هر شب کنار خودت حسش می کنی ولی فرصتی برای اطاعت امرش پیدا نمی کنی...هر روز مدرن تر می شی و هر شب بیگانه تر...حالا برات گنگه...حالا دیگه مفهوم دستوراتشو نمی تونی بفهمی...حالا احساس می کنی انقدر مدرن شدی که بتونی هر جایی که نشستی از عقایدت دفاع کنی و بگی:اینو قبول ندارمو اون یکیو نمی فهمم...حالامی تونی خوشحال باشی اگه جایی یه نفرو پیدا کردی که مطیعه٬ با افتخار جلوش ساز مخالفتو کوک کنی و تا توان داری بنوازی...کسی که بلده ساز مخالف بزنه آدم قدرتمندیه...پس به خودت ببال که تو هم یه آدم قوی شدی...انقدر قوی که نیاز به کمک هیچ کس نداری...انقدر قوی که هیچ چیزی نمی تونه تورو مطیع کنه...حالا خوشحال باش...زندگی کن...عشق کن...ولی گرفتار نشو...ولی مضطر نشو...که اگه گرفتار شی و کارت یه جایی گیر بکنه٬ یه شبه کوک سازت در می ره و بال قدرتت می شکنه...حالا دنبال یه بزرگ تر می گردی گه به حرفای دلت گوش کنه و بین این همه سیاهی یه نقطه ی روشن بهت نشون بده...حالا دنبال یه بزرگ تری که بین این همه نا امیدی یه خونه ایو بهت نشون بده که درش رو به امید باز می شه...حالا دنبال یه بزرگ تری که فقط به حرفات گوش کنه...حالا مطمئنی یکی هست که بهتر از همه س...بخشنده تر از همه که مثل بقیه بابت هر یه اشتباه  کلی ملامتت نمی کنه....یه نفر هست که مهربون تر از همه س...تو مطمئنی یه نفر هست...مطمئنی اون هنوز هست...آره...انگار هنوز نشسته منتظر و چشم دوخته به لبات...انگار فقط منتظره شنیدن همین دو  کلمه س:منو ببخش...انگار تمام این مدت که تو داشتی سرکشی می کردی و به سمت ناکجاآبادت می تازوندی اون منتظر بود یه جایی خسته از سفر برگردی و بگی هیچ جا آغوش تو نمی شه!...باورت نمی شه٬نه؟...این همه مردونگی...این همه مرام...این همه گذشت...آخ که چقدر بزرگه...یه دفعه به خودت میای که چه بی جهت مقابل یه بزرگ٬ کوچیکی کردی...یاد بچه بازیات که می افتی از شدت شرمندگی بغضت می ترکه...حالا وقتشه اشک عجز بریزی...ولی انگار طاقت دیدن اشکاتو نداره و هنوز اشک ندامت چشماتو رها نکرده و به گونه هات نرسیده که می گه:غصه نخور...بخشیدمت!

پنجشنبه 22 شهریور1386
از تو مونده یادگاری
واسه ی من بی قراری
خنده رو لبامه اما
از دلم خبر نداری


همین!
پنجشنبه 15 شهریور1386
بوق سگ!
گوش کن

این صدای ناله رو می شنوی؟؟...نه...روضه خونی نیست...این صدای یکی از جدید ترین موزیکای ایران زمینه...این صدای یکی از محبوب ترین خواننده های نسل جوون آریاییه...می خندی٬آره؟...ولی به نظر من خنده نداره...گریه داره...این روزا هر کی بیشتر بتونه ناله کنه بیشتر محبوب می شه...هر کی از شعرای بی محتوا بیشتر استفاده کنه آلبومش بیشتر می فروشه...اگه پسرک ابرواشو برداره و موهاشو رنگ کنه و  لباس های مشابه لباس زنانه تن کنه خوش تیپ تر به نظر میاد و همین می شه سکوی پرش واسه آگهی های چند ملیونی...بعدش چند تا عکس از دخترک پسر نما (!) می ندازن و رو در و دیوار همین شهر به خورد من و تو می دن...من  و تو هم می بینیم و اگه به جای تعریف و تمجید٬اعتراض کنیم  و یا اگه فقط تایید نکنیم تیپ آقای خوش تیپ رو٬ بهمون برچسب املی می زنن...می گن املی چون هنوز نشستی و از موسیقی اصیل و سنتی ایران زمین ۲۵۰۰ سال پیش دم می زنی...آخ چقدر می سوزم وقتی یه نفر می خواد برام بخونه که خوندن بلد نیست...انگار اصلی ترین فاکتور خوانندگی که صدای خوبه٬ به دست فراموشی سپرده شده...حالا معیار ها عوض شده...قیافه...تیپ...مدل مو...میزان توانایی برای ناله کردن...و همینا می شه فاکتورهای مهم و اساسی برای خوندن یه خواننده!!!...این روند تا کجا می خواد ادامه پیدا کنه و تا چه اندازه موسیقی ایران رو  له می کنه...الله اعلم!

پ.ن)نمی خوام موسیقی پاپ رو به طور کل نادیده بگیرم و فقط از موسیقی اصیل حمایت کنم ولی به نظرم موسیقی پاپ بدجوری به ابتذال کشیده شده!

پ.ن)تاریخ می گه یک سال گذشت...آره...دختر مرداد یک ساله شد...حالا خوشحالم از اینکه جایی بود برای اینکه بنویسم و آروم شم...جایی بود که بنویسم و به واسطه ی نوشته ها دوستای با ارزشی پیدا کنم که تنها راه ارتباطم با اونها نوشته های قشنگشونه...مرسی از همه دوستای خوبم که بهم سر زدند و می زنند...و یه تشکر ویژه از دیوانه و منصوره ی عزیز که غیر از نظرات خوبشون٬ همیشه با مطالب زیباشون همراه تنهاییام بودن!

سه شنبه 13 شهریور1386
صبحت بخیر عزیزم
با آنکـه گفتـه بودی
دیشـب خـدانگهدار

با آنکه دست سردت
از قـلـب خـستـه تـو
گویـد حدیث بـسـیـار

صــبـحت بـخـیـر عزیزم
بـا آنــکـه در نــگــاهــت
حرفی برای من نیست

بـا آنـکـه لـحـظـه لـحـظـه
می خوانم از دو چشمت
تـن خـسـتـه ای ز تـکـرار
دوشنبه 5 شهریور1386
عشق شیرین شروع می شه و تلخ تموم می شه...روزی که حس کردم قراره تموم شه٬ دلم خواست پایانش هم شیرین باشه...دوست داشتم همیشه تو ذهنم تو و عشقت قشنگ باشید و ناب!...دوست داشتم تو کمتر اذیت شی و اگه قراره به کسی برچسب بی وفایی زده شه اون من باشم...تو بشی نماد مرام و من از غم از دست دادن این همه خوبی٬ شب و روز بسوزم...منم بشم اون آدم بد جنسه و از چشمات بیفتم!...می دونی چقدر سخت بود؟...می دونی فکر اینکه یه نفر فکر کنه تو بی وفایی و "بی معرفت" چقدر سخت بود...مخصوصا اگه اون یه نفر همون کسی باشه که همه کست بوده!...نه...نمی دونی...مطمئنم که نمی دونی...چون تو همیشه آدم خوبه بودی...گذشت کردی و با گذشتت  احساس بزرگی کردی... من برگشتم و دست گدایی دراز کردم و غرورمو زیر پام له کردم و احساس کوچیکی کردم...تو از خسته گیات گفتی و احساس بی گناهی کردی...منم از خسته گیام گفتم ولی عذاب وجدان داشت خفه م می کرد!...اگه به عشقم ایمان داشتی این جوری اذیتم نمی کردی...من امروز مدعی عشقم...یه عشق واقعی که به جای اینکه خودمو ببینم تورو دیدم...یه عشق واقعی که وقتی قرار شد تموم شه٬ قشنگیاش برام قشنگ موند!...یه عشق واقعی!...یه عشق واقعی که هنوزم به خاطرش اشک می ریزم!...بذار این حس در من زنده بمونه و شیرین...درست مثل شروعش!

خداحافظ!

پ.ن)هفته ی پیش ماهیم مرد...وقتی مرد بی اختیار تو دلم از خدا دلخور شدم...ازش گله کردم..."چرا هر وقت به یکی دل می بندم انقدر زود ازم می گیریش؟...حالا دلتنگیامو به کی بگم؟"...ولی حالا می دونم به کی بگم...از هفته ی پیش تا حالا خود خدا شده تنها همدمم

پ.ن)می گفت:کسی که گریه می کنه یه درد داره٬کسی که می خنده هزار درد٬کسی که می خندونه هزار و یک درد بی درمون...حالا من می خندمفقط جای شکرش باقیه که فعلا بیشتر از اونی که بخندونم٬ می خندم!

پ.ن)دیشب خواب خورشیدمو دیدم...امروز فقط یادآوری اون خواب بود که منو غرق در شادی می کرد!