
.
.
.
به لیلی قول داده بودم ببرمش پارک...دم در پارک یه مرد جوون با چرخ و فلک ایستاده بود و هرازگاهی با صدای نه چندان بلند می گفت:"بدو بیا...بیا چرخ و فلک...چرخ و فلک"...لیلی سوار شد...بعد از لیلی ٬ یکی دو تا کوچولوی دیگه هم سوار شدند...مرد جوون چرخ و فلک رو می چرخوند و زیر نور آفتاب عرق می ریخت... سخت بود...چرخ و فلک سنگین شده بود...بچه ها لذت می بردند و مرد جوون رنج!...محو تماشای چرخ و فلک و چرخوندن مرد شده بودم که یاد پست باربر افتادم...((یه کم که فکر می کنم می بینم هممون داریم معامله می کنیم...آره ..معامله می کنیم تا زندگی کنیم...یکی اعتقاد و اصالت و حتی وجودش به یه دولت یا حزب خاص می فروشه تا زندگی کنه و دیگری ذره ذره جونشو می فروشه تا چرخ زندگیشو بچرخونه))...این مرد هم چرخ و فلک رو می چرخونه تا چرخ زندگیش بچرخه!

هی تو! گوش کن...به صدای خسته م...و به من...که انگار امشب خود غمم...دیشب خوابشو دیدم...منو در آغوش کشیده بود و ...تن عریان من چه زیبا تسلیم اندام مردانه اش شده بود!...بخند... یا در دل پنهانی از من بیزار شو که شرم و حیای دخترانه را به باد بخشیده ام...فردا یه روز جدیده...که اگه با همین بحث و جدل ها باشه دوست ندارم تازگیش رو تجربه کنم...امشب تو ذهنم دنبال یه صدا می گشتم...یه صدای آشنا که چند وقتیه غریبه شده!...چقدر من این صدا رو دوست داشتم...و هنوز هم انگار!...
و باز هم بخند به چرخی که می چرخه٬ حتی وقتی که دل من و تو نمی خواد!
