تبليغاتX
دختر مرداد
پنجشنبه 18 مرداد1386
چرخ و فلک
تا چشمم به چرخ و فلک افتاد یاد چرخ روزگار افتادم که شب وروز داره می چرخه...ولی نمی دونم چرا برای این مرد انقدر سخت می چرخه؟!

.

.

.

به لیلی قول داده بودم ببرمش پارک...دم در پارک یه مرد جوون با چرخ و فلک ایستاده بود و هرازگاهی با صدای نه چندان بلند می گفت:"بدو بیا...بیا چرخ و فلک...چرخ و فلک"...لیلی سوار شد...بعد از لیلی ٬ یکی دو تا کوچولوی دیگه هم سوار شدند...مرد جوون چرخ و فلک رو می چرخوند و زیر نور آفتاب عرق می ریخت... سخت  بود...چرخ و فلک سنگین شده بود...بچه ها لذت می بردند و مرد جوون رنج!...محو تماشای چرخ و فلک و چرخوندن مرد شده بودم که یاد پست باربر افتادم...((یه کم که فکر می کنم می بینم هممون داریم معامله می کنیم...آره ..معامله می کنیم تا زندگی کنیم...یکی اعتقاد و اصالت و حتی وجودش به یه دولت یا حزب خاص می فروشه تا زندگی کنه و دیگری ذره ذره جونشو می فروشه تا چرخ زندگیشو بچرخونه))...این مرد هم چرخ و فلک رو می چرخونه تا چرخ زندگیش بچرخه!

سه شنبه 9 مرداد1386

هی تو! گوش کن...به صدای خسته م...و به من...که انگار امشب خود غمم...دیشب خوابشو دیدم...منو در آغوش کشیده بود و ...تن عریان من چه زیبا تسلیم اندام مردانه اش شده بود!...بخند... یا در دل پنهانی از من بیزار شو که شرم و حیای دخترانه را به باد بخشیده ام...فردا یه روز جدیده...که اگه با همین بحث و جدل ها باشه دوست ندارم تازگیش رو تجربه کنم...امشب تو ذهنم دنبال یه صدا می گشتم...یه صدای آشنا که چند وقتیه غریبه شده!...چقدر من این صدا رو دوست داشتم...و هنوز هم انگار!...و باز هم بخند به چرخی که می چرخه٬ حتی وقتی که دل من و تو نمی خواد! 

چهارشنبه 3 مرداد1386
تولد نامه!
اتاقم به مناسبت شب تولدم به طور فجیعی بهم ریخته س!امسال چون به این نتیجه رسیدم روز تولد با باقی روزهای سال هیچ تفاوتی نداره دارم شدیدا سنت شکنی می کنم...ترجیح می دم به سرو وضع خودم و اتاقم و ... نرسم...ترجیح می دم تلاشی برای باز شدن دل گرفته م نکنم....ترجیح می دم به تولد پارسال و سالهای گذشته فکر کنم و تا جایی که توان تحمل غم رو دارم غمگین باشمالبته هنوز هم اعتقاد دارم باید خندید...به دنیا و به روزگار...در نتيجه هرازگاهي مي شه خنديد و دوباره غرق در غم شد!سرم درد مي كنه...همين الان ياد ۱۹ سال پيش مي افتم و يه كم يواشكي تو دلم به مادرم حسودي مي كنم...و دوباره يه آرزو تو ذهنم مرور مي شه...آرزوي روزي كه بتونم حس شيرين مادر شدن بچشم...حالا مي خندم...حالا احساس مي كنم ذهنم خالي شده...ديگه نمي نويسم...همين!