تبليغاتX
دختر مرداد
چهارشنبه 27 تیر1386
بعضی وقتا یه ترانه می تونه تورو٬ احساستو٬شایدم قلبتو بشکنه....این جور وقتا فقط یه جمله نگهت می داره...."نگران نباش دختر...داری قوی می شی!تو می تونی"...آره...مضحکه...تو داری خودتو تو روز روشن  گول می زنی...بعضی وقتا نم نم بارون تورو غرق می کنه...غرق می شی تو یه دریای بزرگ...پر از خاطره...و درست همون لحظاتی که دست و پا زدن خودتو حس می کنی ترجیح می دی خودتو گول بزنی...."نگران نباش دختر...داری قوی می شی!...تو می تونی"...بعظی وقتا یه حرف٬یه صدا٬یه مغازه و ...و یه چیزی که شامل هر چیزی می شه باعث می شه که مریم برگرده و بهت زده بهت نگاه کنه و بگه :"چشمات پر  از اشکه!"...و اینجاست که بازم ترجیح می دی خودتو گول برنی "نگران نباش دختر...داری قوی می شی...تو...تو می...نه...این بار نمی تونی...این بار اشک چشماته که می تونن قدرت نمایی کنن!... بازم مضحکه..همه ی زندگی مضحکه...و باید بهش خندید...به قول یه دوست نه چندان محبوب:"زندگی یه شوخی بزرگه"

اگه جاي زندگيمون تو بيابونا باشه
اگه فرش زيرپامون زمين خدا باشه
اگه سرماي زمستون تنمو سياه كنه
اگه گرماي تابستون هستيمو تباه كنه
بدونم دوستم داري ٬ صبر و طاقت ميارم
چه كنم دوستت دارم

اگه ماه آسمون تنها چراغمون باشه
اگه بوته هاي خار گلهاي باغمون باشه
همه عمر منو ببري شهر به شهر
اشكمو در بياري با بهانه يا با قهر
بدونم دوستم٬ داري صبر و طاقت ميارم
چه كنم دوستت دارم

اگه لحظه هام همش اسير انتظار باشه
اگه جاي زندگيم فقط يه چهار ديوار باشه
همه عمر منو ببري شهر به شهر
اشكمو در بياري با بهانه يا با قهر
بدونم دوستم٬ داري صبر و طاقت ميارم
چه كنم دوستت دارم

پنجشنبه 14 تیر1386

این روزها می بینم مادرانی را که به ازای بزرگ شدن فرزندانشان چه با اشتیاق می شکنند...این روزها می شنوم قصه ی مادرانی را که برای یک لحظه خوشی فرزندانشان چه رنج هایی را به جان می خرند...این روزها آنچه را که من و تو در این صفحات به اسم عشق و علاقه با چندین بیت شعر به یکدیگر اهدا می کنیم٬ در وجود عزیزانی می بینم که در کنارمان هستند...من این روزها نه عشق از روی هوس٬که عشق واقعی را در وجود افرادی می بینم که خداوند بهشت خود را ارزانی قدم هایشان کرده است!

اما براستی با کدامین شعر می توان احساس پاک آنها را گرامی داشت؟ با کدامین جمله ی عاشقانه می توان عشق آنها را به زبان آورد؟...خداوند زیبا ترین وعده ی خود را به آنها اختصاص داده است... من و تو چه؟...من و تویی که امروز هم شادی او هستیم و هم غمش...من و تویی که گاه زیباترین آرزویش هستیم و گاه بزرگ ترین رنجش...گاه تنها بهانه برای ماندن و گاه تنها دلیل برای بریدن...من و تو چه در بر داریم؟من وتو چه در دستانمان داریم که بی دریغ به او عطا کنیم تا شاید قطره ای از دریای محبتش را پاسخ داده باشیم؟!

یکشنبه 3 تیر1386
انگار...خیلی دیر شده برای...

انگار بازم دلتنگم....بازم افسوس...افسوس از اينكه اينجا هستم..از اينكه الان هستم...دلم تنگ شده براي همون نقاشي ساده اي كه يه روز جمعه توي اون دفتر خاطرات قرمز رنگ كشيدم....اون روز بازم متاثر از اين همه رنگ و رياي دنيا ٬گوشه ي اتاقمو انتخاب كردم و به دفتر روزهاي خوشيم پناه بردم...انگار مهم نبود از بچگي از نقاشي بدم ميومد....انگار مهم نبود چيز زيادي بلد نيستم...انگار براي به تصوير كشيدن رويا هاي ساده م بايد از رنگ هاي بي ريا استفاده مي كردم...براي همين جعبه ي مداد رنگي ليلي رو ازش گرفتم و شروع كردم...اون نقاشي بهترين نقاشي بود كه تا به حال كشيدم...تمام روياهام همون جا پيدا مي شد...يه خونه ي قديمي كاگلي...يه حياط كوچيك باصفا...يه حوض كوچيك تر وسط حياط و دو تا ماهي قرمز توش(يكي شون من و يكي شون تو!)...گلدونامو دور حوض كشيدم و آبپاش گلدونا همون نزديكيا توي حياط....يه تخت نسبتا بزرگ درست اندازه اي كه شباي تابستون سفره ي شام روش پهن بشه و من وتو اين طرف و اون طرف سفره رو تخت بشينيم...گاهي وقتا تو بشيني و من سرم رو پاهات بذارم و رو تخت دراز بكشم...گاهي وقتا من بشينم و سر تو مهمون پاهام بشه...يه فرش لاكي روي تخت پهن كردمو ديگه چيزي به ذهنم نرسيد...انگار روياهام تموم شدن...همينا بودن...تمام زندگي من همون خونه و همون حياط و همون تخت و همون حوض و ماهياشه...(مطمئنم روزي كه نقاشيو ديدي متوجه نشدي چرا  بين اون همه نوشته ي عاشقانه ي شيرين و گاهي هم تلخ! چرا يه نقاشي كشيدم...حالا برو و دوباره ببين)وقتي نقاشي تموم شد ياد اين افتادم كه روياهام خيلي دست نيافتنيه...حالا بايد رويا هامو توي آپارتمان خلاصه كنم....بازم افسوس خوردم از اينكه چند سالي دير اومدم...شايد اگه چند سال زود تر ميومدم حسرت خونه ي كاگلي به دلم نمي موند...حسرت حياط با صفا...بازم افسوس...تو اين دوره دارم غرق مي شم تو دريايي كه همه چيز داره جز صفا...ظاهر...ظاهر...ظاهر... ظاهر...حالم بد شد...از خودم كه گاهي اوقات غرق شدم!