
فکر می کنم خیلی نامردیه حالا که یه اتفاق ساده انقدر داره چشممو آزار می ده از کسی غیر از تو بنویسم...امروز مثل خیلی جمعه های دیگه دلم هوایی شده بود...هوای خیلیا رو کرده بود...به همه و همه فکر کردم...با خدا حرف زدم...دردودل کردم...مثل همیشه اظهار پشیمونی کردم...ظهر وقتی اخبار می شنیدم٬ بی هوا دلم رفت سامرا...عصر وقتی مامان چند تا گل یاس داد دستم٬ یاد یاس کبود افتادم...ولی...چی بگم که نمی دونستم برای گدایی٬ باید بیام در خونه ی تو که از همه مرد تری...اول نفهمیدم چی شد و چرا؟!...ولی حالا خوب می دونم اگه یه دفعه گوشه ی ناخنم می خوره به چشممو این جوری آتیشم می زنه...اگه مادرم بی قرار می شه و پدرم نگران...اگه خواهرم...وااای...حالا یاد بانوی سوریه می کنم...حالا منتظر ظهر عاشورا و روضه ی روضه خون و دسته ی سیاه پوشا نمی مونم...حالا برات اشک می ریزم...یه بار دیکه بهم نشون دادی خیلی مردی...بهم نشون دادی روزی که دارم به گذشته م فکر می کنم و تو دفترچه ی سیاهم جز خطاهام چیز دیگه ای نمی بینم بهم اجازه می دی برات بنویسم...بهم اجازه می دی برات اشک بریزم....برات اشک بریزم....
یا قمر بنی هاشم!
ــ این همه پله...روی دوششم یه کولر سنگین...یعنی طرف معامله کرد یه خرده از جونشو گذاشت در ازاش از من ۸ تومن گرفت!
به اینجا که رسید کم آوردم...دلم گرفت...این جور وقتا آدم ضعیفی می شم که فقط به درد قصه ها و فیلما می خورم...سر تا پا می شم انتقاد و شروع می کنم تو دلم به زمین و زمان بد و بیراه می گم...خیلی خوب می دونم که این نباید وضعیت کشوری باشه که اسلامیه...همیشه به این نقطه که می رسم خیلی راحت می تونم تصمیم بگیرم که کشورمون فقط اسمش اسلامیه ولی در عمل؟!
در عمل می تونی تفاوت مردی رو ببینی که بدون کوچکترین دغدغه ای می تونه نظاره گر خوش گذرونی های زن و بچه ش باشه و مردی که همیشه شرمنده س...و شرمندگی یه پدر از فرزند به نظر من یکی از بدترین نفرین های روی زمینه!
یه کم که فکر می کنم می بینم هممون داریم معامله می کنیم...آره ..معامله می کنیم تا زندگی کنیم...یکی اعتقاد و اصالت و حتی وجودش به یه دولت یا حزب خاص می فروشه تا زندگی کنه و دیگری ذره ذره جونشو می فروشه تا چرخ زندگیشو بچرخونه...یکی می شه سخنگو و چاپلوس یکی دیگه می شه همون مردی که هر روز برای بردن بار سنگین به این خونه و اون خونه تکه ای از وجودش رو به ۸ تومن می فروشه.
این معامله هر روز و روزی چند بار تو زندگی فرزندای کشور اسلامیمون تکرار می شه:تکه گوشتی در ظرف من به ازای تکه ای از جون پدر!
عصر جمعه س
دلم هی می گیره...چی بگم؟...به کی بگم؟...چه حال عجیبی دارم...بد نیستم...ولی خوبم نیستم...هفته های گذشته رو مرور می کنم...گاهی بی اختیار از هفته های گذشته به سال های گذشته سر می زنم ...این بار با اختیار خودم می رم در کمدم رو باز می کنم...عطری که بارها قرار بوده روانه ی سطل آشغال بشه(اون هم به جرم خالی بودن) رو بر می دارم و مثل همیشه: چشم هامو می بندم و غرق می شم...بوی این عطر منو تا کجا ها می بره...و برنمی گردونه!
دیگه بر نمی گردم...می مونم ...بازم مثل خیلی وقتای دیگه دارم تو خاطرات گذشته ام غلت می زنم...هیچ بهانه ای منو بر نمی گردونه...صدای داد و بیداد لیلی هم فایده نداره...حتی توان اینو ندارم که با صدای بلند!! ازش خواهش کنم بس کنه و منو به حال خودم بذاره...فقط فکر می کنم...و هرازگاهی آه می کشم...چند سال گذشته؟؟؟....سه سال...تو این سه سال چه گلی به سر خودت زدی دختر؟؟؟...نچ...هیچ فرقی نکردی...همونی هستی که بودی...و یک آن حرفمو پس می گیرم...با قاطعیت حرفمو با بهتر بگم فکرمو تصحیح می کنم...عوض شدی دختر...گستاخ تر از گذشته...نترس تر از قبل...و امروز فکر می کنم کثیف تر از همیشه...به اینجا که می رسم یاد عصر جمعه می افتم...به اینجا که می رسم یه دفعه به خودم می توپم:حالا فهمیدی واسه چی عصر جمعه انقدر دلت گرفته؟...چون آدم نیستی...چون درست روزی که خیلیا منتظر یه اتفاق خوبن تو نشستی و گذشته ی کهنه ی غم انگیزتو مرور می کنی...و درست همینجاست که قلبم می لرزه...خوبه...پس تو هم اعتقاد داری؟...یادته یه روزی مسخره می کردی؟؟؟...نمی دونم ...نه ...هنوزم اعتقاد ندارم به خاطر این دلم گرفته که پرونده ام داره خونده می شه ...و پرونده ی من سیاهه...ولی می دونم که اعتقاد دارم هست...اعتقاد دارم خیلی بزرگه ...خیلی مرده...دوسش دارم...اصلا هم دلم نمی خواد مثل همه ی آدم بدایی که یه شبه خوب می شن و فقط تو فیلما می تونی ببینیشون الان گریه کنم و بگم منو ببخش...ولی دلم می خواد باهاش حرف بزنم...ازش نمی خوام بدیای گذشته مو ببخشه...فقط ازش می خوام کمکم کنه از اینی که هستم بدتر نشم...حالا به خودم می خندم...چون دلیلی برای غصه دار بودن نمی بینم...
ببینم اگه یه روز یه اشتباهی بکنی و بدونی که هر وقت بخوای اشتباهتو جبران کنی یه نفر هست که بدون اینکه سرزنشت کنه تورو با آغوش باز می پذیره بازم حسرت می خوری؟
پ.ن.۱)هدف مذهبی در پی این نوشته دنبال نمی شه...چون نمی تونم مدعی دین و ایمان باشم...بازم چون خیلی کوچکتر از اونیم که بخوام حرفی از دین بزنم...فقط مثل همیشه حرفای دلمو نوشتم...
باز هم پیوند می زنم
میان احساس و تکه کاغذی باطله
باز هم جریان عشق را طلب می کنم
باز هم یک قلم
یک کاغذ
می توانند عشق را بفهمند
وافسوس
آنهایی که از جنس انسانند
هرگز نمی فهمند!!!