
یه دختر که کمبودای دوران دختری من تو وجودش جبران شه
!
سوار ماشين مي شم ...راننده آژانس آشنا به نظر مياد...آره ...ترم پيش چند بار سوار اين ماشين شده بودم.
__ خانووم همون سهروردي تشريف مي برين؟
__ بله(پس اون هم منو يادش مياد!)
.
.
.
الو مامان سلام...آره...ديدمش...تا همين الان داشت باهام حرف مي زد...نه ..از من خيلي بزرگ تره...و ادامه ي ماجرا
و دقيقا از همين ادامه ي ماجرا راننده ي محترم آژانس متوجه مي شه!!!
__ ببخشيد خانووم همين آقا مي خواد با شما ازدواج كنه؟
__ نمي دونم...شايد
__من فكر كردم نامزدتونه
__(مي خندم)نه...
__ببخشيداا...ولي از حرفاتون معلومه خاطرتون خيلي مي خواد
(فقط فكر مي كنم)
__شما خاطرشو نمي خواين؟
__ نه
__نمي خواد زياد فكر كنين ..هر چي قسمت باشه همون پيش مياد...يه وقت ديدين با همين آقا ازدواج كردين خيلي هم خوشبخت شدين...خواهر من خاطرخواه پسر دايي مامانم شده بود...من نمي ذاشتم با هم ازدواج كنن...هر چي خواستگار اومد خواهرم قبول نكرد تا بالاخره با همون پسر دايي مامانم ازدواج كرد...حتي شب عروسيشون هم من دعوا كردم ...دامادمونو زدم...ولي خب اينا با هم ازدواج كردن...الانم خيلي با هم خوشن...پسره هم پسر خوبيه...من باهاش تازگيا رفيق شدم...
(خندم مي گيره ولي حوصله ي خنديدن ندارم...بازم فكر مي كنم)
__ خانوم همين پيرهني كه تنمه...مي بينين؟
(سرمو تكون مي دم...يعني آره مي بينم!)
__همينو يه دختري بهم داده كه خيلي خاطر مارو مي خواد...ولي خب من ازش زياد خوشم نمياد..اون خيلي منو مي خواد دوسم داره...مرتب برام كادو مي گيره...من راننده ي سرويسشم ...مي برمش مدرسه و ميارمش...حالا نمي دونم شايد با همين دختر ازدواج كردم...
خيلي حرف زد...ولي ديگه نشنيدم...نمي خواستم بشنوم...دوست داشتم بازم فكر كنم...حرفاش منو غرق كرد ...يعني چي؟ اون پسر خاطر شما رو مي خواد ولي شما دوسش ندارين...اون دختر خاطر منو مي خواد ولي من دوسش ندارم.....آخه اين جوري كه نمي شه.... من يه نفر دوست دارم...اون منو دوست نداره...يكي منو دوست داره...من اونو دوست ندارم...دختره اين آقا رو دوست داره...اين دوسش نداره...اين آقا يكي دوست داره كه اون اينو دوست نداره....واااااااااي...نمي شه.
.
.
دارم فكر مي كنم و گيج مي شم كه طبق معمول آهنگ رپ مي ذاره...صداشو زياد مي كنه و هر از گاهي سرشو تكون مي ده...اين موزيك اندازه اي براي من منزجر كننده هست كه بتونه رشته ي تمام افكارمو پنبه كنه!!!
چند سال پيش با بارون دوست شدم
درست وقتي كه قلبم حس كرد دوست داره و دوست داشته مي شه
از اون روز تا حالا هر وقت بارون مياد من مست مي شم سرحال مي شم تمام وجودم عشق مي شه
تمام ناراحتي هامو فراموش مي كنم و فقط به يه چيز فكر مي كنم:باروووووون
....ولي بارون براي من خيلي چيزاس
بارون برام پره از خاطره ...ياد خيلي روزا و شبا مي افتم...ياد دوستام مي افتم...ياد سال هاي گذشته مي افتم....ياد روزاي خوش و روزاي بد
امشب بيشتر ازهر چيزي ياد بارون 13 فروردين امسال افتادم...روز قشنگي بود...چقدر زير بارون قدم زدم...چقدر حرف زدم و شنيدم...چقدر زيبا بود...تو هم يادت مياد؟؟؟
بهشت سال ماه اردیبهشت!
هوا عاليه
روزاي ماه مورد علاقه ي من در حال سپري شدنه
من سخت مشغول خوش گذروندن و لذت بردن از زندگي هستم
امروز جزو معدود جمعه هاييه كه شادم
درسا خوب پيش مي ره
زندگي لذت بخشه...
قراره يه نفر به خانواده مون اضافه شه
شايد شنبه بعد از دانشگاه برم ببينمش فكر كنم يكشنبه هم بياد خونمون هنوزم شك دارم كه بايد به خانواده مون اضافه شه يا نه به هر حال خودم بايد تصميم بگيرم
فردا قراره رنگ اتاقمو عوض كنم
بوي نقاشي بوي تنوعه دوسش دارم فقط از یکی دو روز بی نظمی یه کم ناراحتم!
نوشته ی نسبتا پراکنده مو دوست دارم با یه بیت شعر از حضرت حافظ تموم کن
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود