
مدت ها بود در حال جنگ بودند
گاهي عقل قدرتمند تر بود، گاه احساس
گويي هر روز كه مي گذشت توان از كف عقل بيرون مي رفت و احساس نيرويي تازه مي گرفت
ديدار هاي هر روز و هر روز ،مكالمه هاي طولاني و البته سرشار از محبت،شب ها را با ياد دوست صبح كردن و صبح ها را شب؛ عقل را مغلوب مي كرد و احساس را غالب!
عقل به خوبي درك كرده بود كه جايي براي ماندن نيست
كوله بار بست و عزم سفر كرد
قبل از سفر جمله اي گفت:
اين عاشقي مبارك بادت!
و رفت.

باور کنید چند روزیه اصلا دلم نمی گیره...از گذشته ها گله ای ندارم ...به آینده امید وار شدم...رویا هام یکی یکی انگار زنده شدن!
هوا عالی بود...بوی نم بارون مثل همیشه مستم کرده بود...پسر جوون طبق معمول ویولن به دست از کوچه مون می گذشت و با نوای خوش ویولنش کلی خاطره های خوب رو تو ذهنم زنده می کرد...خلاصه همه چیز مهیا بود تا بیام و حرفای این ۱۰ روزه رو بنویسم و ذهنمو خونه تکونی کنم...سبک کنم...ولی حیف!
حیف از این همه حس قشنگ که همه شو یه نوشته ی سرشار از انرژی منفی از بین برد...حیف از اون همه رویایی که قرار بود بنویسم ...حیف از اون همه حس قشنگ!
یه نوشته تو یه وبلاگ تونست تمام حرفا و رویاهامو بدزده...از بس نا امید بود و از زمین و زمان شکایت داشت...وقتی تاثیر اون نوشته رو روی خودم دیدم یاد روزایی افتادم که از ناراحتی ها و غصه هام اینجا نوشتم...خیلی پشیمون شدم...اگه یه روزی یکی از نوشته های من باعث شده حس قشنگ یکی از شما از بین بره منو ببخشید!

شنیدی می گن دخترا رویا پردازن؟؟؟راست می گن ...چون هستن...ولی من ...من نیستم...دیگه نیستم...هر چی فکر می کنم می بینم هیچ رویایی ندارم تو ذهنم که بهش فکر کنم و از خوشی ذوق کنم...انگار همه ی رویاهام مردن!

الان دیگه دلم گرفت...
آرزویم اینست:
نتراود اشک در چشم تو هرگز...مگر از شوق زیاد
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد به همان انداره
که دلت می خواهد
آرزویم اینست.