

بيا
بيا كه آمدنت زندگيست!
مرو
بمان كه ماندنت عاشقيست!
بخوان
كه خواندنت آوازيست خوش!
بزن
بزن لبخندي
كه لبخندت سحريست دلفريب!
***
براي بوسه ات اي دوست
شوم رود و كنم طغيان
شوم مجنون و آيم تا به هر جايي
كه لبهايت كند رامم كند خوابم!
بزن يك بوسه بر لبها
كه بوسيدن كند مستم
كه لبهايت
شراب ناب شيراز است
بگير آرام دستم را
كه دستانت
پر است از مهر
پر است از آنچه مي جويم
بيا آرام
مرو هرگز
بمان با من
كه با تو زندگي بايد!
كه با تو زندگي بايد!
من خانه ي دلم را به روي عشق گشوده ام
سالها پيش
آن روزي كه از هيچ نترسيدم و خود را به آغوش تو سپردم
من عشق را مهمان قلبم خواندم
آن روز كه از بوييدن عطر تنت نه احساس گناه كه احساس غرور كردم
من فخر فروختم به هرآنكه از عشق ترسيد و هرگز عاشق نشد!
من عشق را در ذره ذره ي وجودم حس كردم
درست همان لحظه اي كه گرماي تنت را به من هديه دادي
من خدا را ستودم
همان روزي كه يكي از بهترين آفريده هايش را با من تقسيم كرد
من خود را از قيد و بند قواعد شعر و ادب رها كرده و نوشتم
بدون هراس نوشتم
من براي تو نوشتم
براي تو مي نويسم
براي تو مي نويسم
مي نويسم
.
.
.

دارم گذشته ها رو مرور مي كنم
شايد براي آخرين بار!
كتاب فروغ مي بينم ...بغض ...بازم بايد اشكامو مهار كنم
شعر اسير
تورا مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
زپشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندان بان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگرهم مرد زندانبان بخواد
دگر از بهر پروازم قفس نيست
امشب تو تمام لحظه هايي كه يه فكر تو ذهنم مرور مي شد فقط وجود يه نفرو حس مي كردم
امشب تو تمام لحظه هايي كه خاطراتمو مرور مي كردم مي ديدمش ...قدرتمند تر از هميشه
امشب دستامو گرفته بود و نمي ذاشت كاري بكنم
امشب مي خواست بهم بگه....و گفت....و من پذيرفتم كه:
من فقط يه بنده ي حقرم!
فقط همين
من هيچي بيشتر نيستم
اگه يه روزي فكر مي كردم مي شه سرنوشتو طوري نوشت كه خوشايند دل من و تو باشه حالا مي فهمم كه ...نمي شه
سرنوشتو من و تو نمي تونيم به ميل خودمون بنويسيم
حالم خيلي بد بود
اندازه اي كه دلم داشت راضي مي شد با خنده هاي پر از نشاط خواهر كوچولوم ليلي خداحافظي كنم
اندازه اي كه دلم داشت راضي مي شد آخرين نگاه هاي پدرمو آخرين حرفاي مادرمو ببينم و بشنومو بعدش برم...
اندازه اي كه دلم داشت راضي مي شد بدون خداحافظي برم
ولي باز اومدو نذاشت
اون كنارمه
انگار داره مي گه من باهاتم بازم برو
انگار داشت يه كم جلو تر بهم وعده ي نورو روشنايي مي داد
انگار مي گه هميشه راه براي برگشتن و آدم شدن هست
هميشه راه هست تا برگردي و گذشته ي سياه و كدرتو پاك كني و از نو بنويسي
چقدر خوبه كه اون هست
چقدر بهتره كه هم هست و هم همه چيزو مي دونه و مي بينه
من دوسش دارم
هرچند هيچ وقت بنده ي خوبي براش نبودم!ولي خيلي دوسش دارم