تبليغاتX
دختر مرداد
جمعه 29 دی1385
خورشید!!!
 

منو ببخش كه نديده مي گرفتم التماس اون نگاه نگرونو

 منو ببخش كه گرفتم جاي دست عاشق تو دست عشق ديگرونو

لایق عشق بزرگ تو نبودم خورشید بانو

غافل از معجزه ی تو شد وجودم اسیر جادو

منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم

منو بخشیدی و من چشمامو بستم

منو ببخش


چقدر خاطره برام تدایی می شد هر بار که صدای ناصر عبداللهی رو می شنیدم

 این ترانه هم همیشه می تونه یادآور خاطره ی  امشب باشه

ضمنا هنوز هم فکر می کنم  مناسب ترین اسم برای آرزوی بزرگ من خورشیده!!!

سه شنبه 19 دی1385
بهار دلکش

_ آهنگ خاصي مد نظرتون نيست براي اين هفته؟

_ ببخشيد مي شه يه خواهش كنم؟

_ حتما!

_ يه قطعه ابو عطا!

.

.

استاد سري تكان مي دهد ، دستش را سمت مضراب مي برد و مضراب را به سمت سيم تار!

مي نوازد

او مي نوازد و دل من حال غريبي پيدا مي كند

موجي از شادي و غم يكباره در دلم طغيان مي كند

چشمانم تر است كه استاد رقص مضراب را روي سيم هاي بي قرار تار متوقف مي كند

 

_ اين اهنگ براتون آشنا نيست؟

_چرا چرا 

_ شعرش چي؟خاطرتون هست؟

(نظم و ترتيب دادن به افكار آشفته ام در عرض چند ثانيه كار چندان آساني نيست)

_ ...نه متأسفانه خاطرم نيست

_مسئله اي نيست! تصنيف "بهار دلكش"  ، كاست ̗" عشق داند" استاد شجريان

.

.

يك بار ديگر از اول شروع مي كند

او نبايد اشك چشمانم را ببيند

لبم را آرام ميان دندان هايم  فشار مي دهم تا قطرات اشك مهار شوند

دست چپ استاد روي دسته ي تار  ماهرانه پايين تر مي آيد

صداي زير  ̗تار و مضراب ̗ ريز  ̗ استاد كه تحقيقا˝ استادانه مي نوازد مرا بي تاب مي كند

قطره اشكي روي گونه ام مي لغزد

 استاد با تعجب به من نگاه مي كند ولي هنوز هم مي نوازد

داستان "سه تار" جلال آل احمد در ذهنم مرور مي شود:

"فكر مي كرد كه از اين پس چنان  هنر نمايي خواهد كرد وچنان داد خود را از تار خواهد گرفت و چنان شوري از آن بر خواهد آوردكه خودش هم تابش را نياورد و بي اختيار به گريه بيفتد.نمي دانست كه چرا به گريه بيفتد؛ولي ته دلش آرزو مي كرد كه آنقدر خوب بتواند بنوازد كه به گريه بيفتد.حتم داشت فقط وقتي كه از صداي ساز خودش به گريه بيفتد ٬خوب نواخته."

 استاد خوب مي نوازد

او خيلي خوب مي نوازد.

درس اين هفته هم تمام مي شود؛ مثل هفته هاي گذشته.

 ولي اين بار هنوز استاد از خانه خارج نشده كه من دلتنگ نواي شگفت تار مي شوم

بي درنگ كاست را در ضبط مي گذارم و از اين همه زيبايي مست مي شوم!

 

 

بهار دلکش رسيد و دل به جا نباشد
از آنکه دلبر دمي به فکر ما نباشد
در اين بهار اي صنم بيا و آشتي کن
که جنگ و کين با من حزين روا نباشد
صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده مي گفت.

نازنينان را، مه جبينان را  وفا نباشد
اگر که با اين دل حزين تو عهد بستي،

حبيب من،  با رقيب من چرا نشستي
چرا دلم را، عزيز من، از کينه خستي
بيا در برم از وفا يک شب اي مه نخشب

تازه کن عهدي که بر شکستی

 

 

شنبه 9 دی1385
خاطره ی روز برفی

خاطره ي روز برفي من معضل هر دختريه كه تو اين جامعه زندگي مي كنه!!!

.

.

برف مي باريد

من غرق تو افكار خودم!

راننده آژانس غرق در افكار خودش!....

.

.

تو دانشگاه سر كلاس  فكرم حسابي مشغول بود

 هنوزم هست!

.

.

بعد از كلاس باريدن برف برنامه ي هر روز من رو براي برگشتن به خونه مختل كرد

.

.

فقط 15 شايد هم 20 دقيقه  تو ميدون رسالت منتظر بودم ولي شايد بيشتر

 از 20 تا نگاه بهم افتاد كه بي اختيار حالت اشمئزاز بهم دست داد

.

.

خيليا حرفايي مي زنن كه آدم احساس مي كنه تو يه جنگل بين كلي حيوون

 گير كرده

.

.

اين جامعه ي ماست كه اسمش جامعه ي اسلاميه!!!

.

.

 

 


ادامه‌‌ی مطلب