تبليغاتX
دختر مرداد
پنجشنبه 26 شهریور1388

زان می عشق کزو پخته شود هر خامی

گرچه ماه رمضان است بیاور جامی

روزها رفت که دست من مسکین نگرفت

زلف شمشاد قدی ساعد سیم اندامی

روزه هر چند که مهمان عزیزاست ای دل

صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد

که نهاده ست به هر مجلس وعظی دامی

گله از زاهد بد خو نکنم رسم این است

که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی

یار من چون بخرامد به تماشای چمن

برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی

آن حریفی که شب و روز می صاف کشد

بود آیا که کند یاد ز درد آشامی

حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد

کام دشوار بدست آوری از خودکامی

 

*آسمون تهران از دیشب بساط عاشقی رو فراهم کرده...اینم تفاْل به حضرت حافظ در سحر بیست و هفتمین روز از ماهی که بنده ها عاشق تر می شن و  مابقی فارغ تر! 

شنبه 31 مرداد1388
امرداد نامه
ای صبا نکهتی از خاک ره  یار  بیار       ببر  اندوه دل  و   مژده  دلدار  بیار

نکته ی روح فزا از دهن دوست بگو       نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار

 

حس جدیدیه٬هر چند خیلی هم نامانوس نیست...من در دنیای درون خودم بیش از پیش غرق شدم این روزها...این یعنی اینکه یک قدم و حتی شاید بیشتر از یک قدم از اطرافیام فاصله گرفتم...چشمامو که می بندم بیشتر می بینم....هم بیشتر می بینم هم قشنگتر....وقتی چشمامو می بندم همه چیز ترکیبی از رنگهای مورد علاقه ی خودمه...رنگ غالب که بیشتر از بقیه ی رنگها به چشم میاد صورتیه...بعضی جاها سفیده...بعضی جاهای دیگه قرمزه...و جالبتر از همه اینه که با وحود اینکه در واقعیت من از قرمز متنفرم٬ ولی تو دنیای درونم حتی رنگ قرمز به نظرم لازم و زیبا میاد...دنیام کوچیکه ولی احساس می کنم عمق داره...مهربونه....پره از آرامشی که بعضی وقتا(در واقعیت) بدجوری گمش می کنم...پره از یه سکوت...ولی از نوع دلچسب...سکوتی که سرشار از حرفهای دوست داشتنیه....حضور کسی رو تو دنیام لمس می کنم که همیشه خواستار بودنش بودم...اون به نظرم یکی از اساسی ترینهاست...حس می کنم با وجود اون دنیام رنگی شده...جدیه...و من انگار دوست دارم جدی بودنش رو....دنیام بیشتر شبیه یه خونه س که دوست ندارم پنجره ای رو به بیرون داشته باشه....فکر می کنم از پنجره ش چیزی جز رنگ خاکستری به چشم نمیاد...دوست ندارم پنجره داشته باشه چون می ترسم صدای هیاهوی بیرون از درز پنجره بیاد تو خونه و واسم با خودش دلهره بیاره...سقف داره ولی کوتاهه....سقفای بلند اذیتم می کنه...دنیام پره از جیزایی که منو آروم می کنن...پره از مایی که تو در کنار من می سازیش...بدون ترس از خواسته ها و خوشایند های دیگران...اونجا فقط من هستم و آرزوهام...و تو بزرگترین آرزوی منی که در کنارمی!

 

*از دیشب که دخترک با دستای خودش این فال رو از بین اون همه فال انتخاب کرد٬ به شدت منتظر شنیدن خبرای خوش از عالم اسرارم

*دلم تازگیا زود به زود تنگ می شه...نمی دونم چرا!

*یه ماه دیگه رفت...شروع و پایان خوشی داشت....دوسش می داشتم.

*دوستیا همه شبیه هم شده...بعضی وقتا این جمله تو ذهنم این جوری معنی می شه: آدما همه شبیه همن ولی دوست دارن ادای تفاوت رو در بیارن.

*خدای خوبم...خدای مهربونم...خدای خیلی خیلی عزیزم کاش توانایی این رو داشتم که قشنگترین عاشقانه ها رو تقدیم تو کنم اما افسوس که....فقط دلخوشم به اینکه خودت بهتر از هر کسی می دونی مخلوقت چه بنده ی ناتوانیه در برابر خالقش!

چهارشنبه 3 تیر1388
یا حسین

 

مدتیست دلگرفته ایم...احساسی عجیب می گوید از حال و روزمان خبر داری...مگر می شود نیم نگاهی به عشاقت نکنی؟...جوان هایی که این روزها مشکی به تن دارند٬ سالی یک بار با تو تجدید بیعت می کنند...با همان لباس های مشکی...زیر همان تکیه های سیاه پوش...در همان دسته های عزا....از مرامت به دور است که این شبها بانگ " یا حسین"  این جوانان را نشنوی...امشب در اوج یاس و نا امیدی بانگ "یا حسین " همسایه آرامم کرد...گویی دری از امید به رویم باز شد...قضاوت میان حق و باطل در پیشگاه تو که عین حقیقتی اشتباهی بزرگ است...من امشب نه برای جانبداری از گروهی خاص که فقط برای جوانان این آب و خاک آمده ام....دست گدایی ام را ببین...به سوی تو دراز است...آمده ام کمی آرامش گدایی کنم....کمی عدالت...کمی حقیقت...آمده ام تا  نظر کنی بر حال و روزمان...آنهایی که در دسته های عزاداریت زنجیر بر سینه می زنند زیر دست و پا و مشت و لگدند...همان جوان هایی که هر سال محرم شال عزا به سر دارند عزادار ندا و امثال ندا هستند...

اینها را ببین و شبها "یا حسین" هایمان را بشنو...

 

شنبه 23 خرداد1388
سلام هم وطن...

غم زیبای دلت را می ستایم و حضور مبارکت را دیروز پای صندوق های رای ارج می نهم...گر چه امروز اعتمادمان را سرکوب و دلهامان را شکستند...گرچه باز هم حضور من و تو٬ مغلوب اقلیت کم فهم شد و نامناسب ترین گزینه برنده ی بازی شد...هه...جالب است...می ترسم از روزی که الگوی همه ی ایران زمین٬ اینگونه تقلب و فریب شود....دیروز ۲۲ خرداد میلیونها ایرانی با صداقت برای احیای کشور و وطنشان پای صندوق های رای رفتند و امروز ۲۳ خرداد صداقت٬ آزادی٬ اعتماد و خیلی از خوبیهای دیگر زیر سوال رفت...من نخواهم گذشت از فرد یا افرادی که چهار سال از عمر من و تو را به این راحتی دستخوش منافع خویش کردند...من نخواهم گذشت از هر ایرانی که با نادانی خود من را شریک انتخاب خویش کرد...من نخواهم گذشت حتی از کسانی که آمدن پای صندوق های رای را تحریم کردند و میدان را به افرادی همچون طرفداران دکتر! عرضه کردند...امروز هرچند رای من و تو نتیجه ای در بر نداشت٬ هر چند گویی همه چیز از پیش تعیین شده بود ولی خوشحالم که آمدم و دیدم...امروز وجدانم راحت است که اگر کسی آمد و  ۴ سال آینده ی ایران را در دست گرفت٬ با کوتاهی من و تو نیامد...ما رفتیم...ما همه برای بیرون کردنش بسیج شدیم...ما همه برای نجات ایران بسیج شدیم...چه کنیم که هر چند تعدادمان زیاد بود ولی زورمان کم بود!...این بار هم زور دروغ و تقلب بر صداقت چربید...من وجدانم خوش است٬ هرچند دلم بس ناخوش احوال است...

 

شنبه 19 اردیبهشت1388
باورم کن خیلی تنهام            

 باورم کن ای عزیزم

 

تا تموم زندگیمو                    

 من به پای تو بریزم

 

باورم کن خیلی خستم    

باورم کن دلشکسته م

 

کاشکی تو نگام می خوندی 

که فقط دل به تو بستم

 

میمیرم اگه یه روزی

 غم ببینم تو چشمات

 

کاشکی لحظه های تلخم

پر شه از عطر نفسهات

 

طفلکی دلم به جز تو

هیچی از خدا نمی خواد

 

نذار غصه های این دل

بشه هم صدای فریاد

 

منتظر  بودم و هستم

نگو چشم به رات نباشم

 

این تموم دلخوشیمه

بذار از غصه رها شم

 

اگه می شنوی صدامو

بیا هم خونه ی من شو

 

خونمون خیلی کوچیکه

قد آغوش من و تو!

سه شنبه 18 فروردین1388
عیدت مبارک رفیق...عیدت مبارک عزیز...یا نه...عیدت مبارک عزیزترین!

خودت می دونی اگه واسه هرکی غیر از تو بود الان نمی نوشتم...خیلی وقته خوب نمی نویسم...ولی خب تو که غریبه نیستی...می دونم اگه بد شد اگه کم شد اگه نوشتم پر از غم شد تو می بخشی...تو می دونی دلمه که داره واست می نویسه نه دستم...تو می بخشی...مثل همیشه که بخشیدی و تو قلب من بزرگ شدی....مرد شدی...تو بخشیدی و موندگار شدی...امروز آسمون می بارید...این بارون بهاری منو دیوونه کرد...مثل همیشه بوی نم بارون مستم کرد....عاشقم کرد...یاد تو افتادم....یاد روزای بارونی که با تو قشنگ تر شد...نمی دونم داره دلم منو به کدوم مسیر می کشه...نمی دونم آخرش چیه و کجاس...فقط می دونم خودمو واسه اومدن و همسفر شدن آماده کردم...حالا تا هر جا و هر زمان!

*کاش می دانستم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...

 

شنبه 17 اسفند1387
چرخ چرخ عباسی..خدا منو نندازی..........

وااااااای....چقدر دور شدم و نزدیک!....چقدر دور شدم از روزایی که رو چرخ و فلک کوچیک پارک میشستم و میخوندم... و چقدر نزدیک شدم به چرخ و فلکی که هر روز داره می چرخونه و می چرخونه و می چرخونه...بچه که بودم انقدر بنده بودم که حتی رو همون چرخ و فلک کوچیک عجزمو بلند بلند بخونم و با افتخار ازش کمک بخوام...حالا که (مثلا) بزرگ شدم بعضی وقتا یادم می ره یکی اون بالا نشسته و منتظره تا فقط من بگم: آ خدا کمک!

امروز دلم می خواست بهش بگم یه وقت منو نندازی خداجون...امروز کلافه بودم...بیشتر از قبل...نا آروم بودم...بیشتر از قبل....ای خدا تو هم قدرت نمایی کردی...بیشتر از قبل!

*تا حالا حس کردی خدا گوشتو گرفته و می پیچونه و آروم و با طمئنینه در گوشت زمزمه می کنه:"یادته فلان روز، فلان جا ،فلانی رو اذیت کردی؟...یادته خودخواهی کردی و اونو نادیده گرفتی؟..اون بنده ی من بود که تو ندیدیش...امروز وقتشه بچشی با اون بنده چه کردی!".....آخ....امروز گوشمو پیچوند!

شنبه 16 آذر1387
می خوام با خیالم پرواز کنم و بیام پیشت...بیام و رو یه نیمکتی فرود بیام که تو هم روش نشستی....می خوام انقدر بی خبر بیام که وقتی من و کنار خودت دیدی٬ از خوشحالی فقط چند دقیقه ای سکوت کنی و با چشمای قشنگت که پر شدن از تعجب منو نگاه کنی...آخ...........نمی دونم تاب و توان زل زدن به چشماتو دارم یا نه...ولی می دونم بی درنگ دستامو مهمون دستات می کنم....چه تو بخوای و چه نخوای....می دونم آروم آروم بهت نزدیک می شم و سرمو می ذارم رو شونه ات...می دونم یواش یواش با دستام صورتتو نوازش می کنم و با لبهام لباتو لمس می کنم...می دونم ازم دلگیری...برای همین بهت مجالی نمی دم تا بخوای ازاین همه نبودنم گله کنی...به جات من حرف می زنم...به جات من می گم...من بغض می کنم...من اشک می ریزم...بعد تو بی طاقت می شی....می دونم دلت نمیاد اشکامو ببینی....دستاتو میاری نزدیک صورتم...می خوای اشکامو پاک کنی که من دستاتو شکار می کنم...می گیرم تو دستامو میارم نزدیک لبهام...انقدر سریع دستاتو می بوسم که تو فرصتی برای "اجازه ندادن" نداری...دستاتو می کشی و می گی:" اِ اِ اِ...این چه کاریه دختر؟"...بعد من مثل همیشه خودمو لوس می کنم و می گم: دوس داشتم خُب!....می خندی....ولی ته خنده ت یه غمه...یه گلایه س.....تو چیزی نمی گی ولی من می فهمم...با نگاهت ٬با خنده ت٬ با سکوتت بهم می گی....."این همه وقت کجا بودی؟؟؟؟"

* دارم فکر می کنم چی باعث شد این داستانو بنویسم...نمی دونم...شاید به نتیجه برسم!

*دوست داشتم اسم داستانمو بذارم پرواز با خیال...ولی به نظرم تکراری بود!

*دوست داشتم خیلییی آزادانه تر می نوشتم...یه حس لعنتی نذاشت!

*دوست دارم بدونم تو اگه با خیالت پرواز کنی کجا می ری؟

 

شنبه 18 آبان1387
چقدر فاصله هست از دل من تا ذهن تو!

این فاصله ها منجمدم می کنه...تو اوج خوشی و گرما یخ می کنم...می رم تو فکر...فکرایی که اصلا دوسشون ندارم...همیشه فکر می کردم خودم عاشق حد و مرز هام...این منم که دلم نمی خواد کسی ازم بدونه...ولی امشب فهمیدم این شرایطه که منو این جوری بار آورده...تنها و تودار...دارم می لرزم...تو که انقدر مهربونی کاش انقدر ازم دور نبودی...کاش نزدیک تر بودی به دلم...به قلبم...کاش می دونستی تو این سه چهار ساله چه قدر بزرگ شدم...کاش می فهمیدی منو!

دارم می لرزم...یه دفعه صدای آروم یه نفر٬ آرومم می کنه:" خدا از همه چیزت خبر داره...این کافی نیست؟"

گرم می شم...آروم می شم...احساس می کنم تو آغوش مهربون خدا قایم شدم....کسی منو نمی بینه....کسی دستش بهم نمی رسه...تازه اگرم برسه من تو بغل خدام...کسی کاری از دستش بر نمیاد...من خدا رو دارم...ما خدا رو داریم!

 

دوشنبه 29 مهر1387
"دقایق شبانه ی دلپذیری داشته باشید و ...."

پدرش معتاده و مادرش مدتیه که تو بیمارستان٬ بخش مغز و اعصاب بستریه...دخترک از نعمت داشتن مادر محرومه...قبل از اینکه بهم این اطلاعات رو در موردش بدن٬ خودم حدس زده بودم که وضعیتش با بقیه فرق می کنه...مشخصه...مادری بالای سرش نیست تا صبحا با قربون صدقه دخترشو بیدار کنه...دست و صورتشو بشوره...موهاشو شونه کنه...لباس مرتب و تمیز تنش کنه..دخترک رو ببوسه و بفرسته مدرسه...با وجود اینکه از تمامی شواهد می شد فهمید شرایطش خاصه با این حال تا شنیدم٬ یه غم بزرگ اومد تو دلم خونه کرد...این غم مدتیه تو دلم نشسته و هر بار با دیدن دخترک تبدیل به یه بغض می شه که تا الان بهش اجازه ی باریدن ندادم!...این غم مدتیه تو دلم نشسته و هر روز و هر روز می شه هزاران هزار سوال که تا الان جوابی برای هیچ کدومشون پیدا نکردم...این غم می شه فکر...فکر...فکر!

چرا نباید مثل هم سن و سالای خودش باشه؟...چرا نباید تمیز و مرتب لباس بپوشه و مودب برخورد کنه تا همه بین اون و بچه های دیگه فرق نذارن؟...اون که بچه س...اون که بی گناهه...چرا باید تاوان گناه بزرگتراشو پس بده؟؟؟

می خوام بنویسم...بعد از مدتها...می شینم پای کامپیوتر و فکر میکنم...از کجا شروع کنم؟..از پاییز که امسال دوست داشتنی تر از همیشه س...یا از شغل جدید...از یه عشق که پاییز رو رنگی کرده..یا از...دارم فکر می کنم که مجری رادیو با یه جمله تمام افکارمو پاک می کنه و باعث می شه طور دیگه ای بنویسم...."دقایق شبانه ی دلپذیری داشته باشید و ...."..........دقایق شبانه ی دلپذیر...دقایق شبانه ی دلپذیر یعنی چی؟...یاد دخترک می افتم...خیلی زود طعم بدی روزگار رو چشیدی...خیلی زود طعم تبعیض رو چشیدی...خیلی زوده برات که نگاه های جورواجور و تحمل کنی...آخ...کاش امروز گریه نمی کردی...کاش امروز اشکاتو من نمی دیدم...کاش امروزم مثل روزای قبل می خندیدی تا حداقل خودمو با این فکر تسکین می دادم که:"خوبه هنوز بچه س...خوبه متوجه نمی شه دور و اطرافش چی می گذره"...کاش گریه نمی کردی و میذاشتی من خودمو بازم گول بزنم!

*حالا می فهمم دقایق شبانه ی دلپذیر یعنی همین دقایقی که کنار مادر و پدرم سپری شد...همین دقایقی که دور از اعتیاد و مریضی و بیمارستان و دلهره ی از دست دادن عزیز ترینام سپری شد...همین دقایقی که لطف تو شامل حالم شد....خدایا شکر...شکر به خاطر یه زندگی خوب که پره از دقایق  شبانه و روزانه ی دلپذیر!....شکر!

 

*بعد از مدت ها دلم هوس نوشتن کرد...همه دوستای خوب قدیمی و همه دوستای خوب جدیییید سلام!